‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

شعرِ رنجورانِ زمین



از جورج اسنِدِکر
بازسرایی: بهاره.ش




رنجورانِ زمین در کوچه ای گردِ هم آمده اند
که برنامه یِ انقراضِ تمدنِ غرب را
بچینند
آنان کاملا مجهزند
اما نه سازمان یافته!
ارتشِ اشغال گر طبقه یِ متوسط را حمایت می کند
و شغلِ من، تنها، خبرگزاری یِ جنگ است.



۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

شعری از پیمانِ فاضلی (به مناسبتِ فرارسیدنِ روزِ جهانیِ زن)


شعری برایِ گرامی​داشتِ روزِ جهانی​یِ زن(8 مارس)
پیمان فاضلی



مرد
زن​اش را شخم می​زد
و زن هم​چنان که در شیارِ گودِ سینه​اش مدفون می​شد
با خود می​گفت:
امسال اگر محصول خوب باشد
زمین​ام را پس می​گیرم.

۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

شعرِ "اعترافِ سرخ" از رزا فرج الهی




چه قدر خودخواهم من!

با تو دل ام برایِ انقلابِ مصر غنج می رود؛

از لب ات می دزدم و چشم های ام آهسته اخبار را مَزمَزه می کند

تو که نیستی، فکرت کَشتیِ انقلاب ها را در من غرقه می کند!



با تو که هستم مصر را نگرانم،

بی تو نگرانِ بویِ اعتیادِ دستان ام.

ما مُخدرِ هم ایم...



چه قدر ناتوانم من!

تنِ تجاوز شده یِ خاورمیانه را مَردم

از زیرِ لَشِ گندیده یِ استبداد پس می گیرند: عضو به عضو،

من اما دستان ام را هنوز از دست هایِ تو نتوانسته ام پس بگیرم!



چه قدر توانایی تو!

یک شبه در تاریکیِ تنهاییِ من کودتا کردی

و صبحدم صدایی در من دِگر برایِ اعتراض نمانده بود؛

همه صداهایِ مخالف را در من کشته بودی تو!

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

سه شعر و طرح از «نیلوفر.م»

 

1)

به سراشیبی
کوبیده شدم
به سرعت​ام نگاه نکنید
به قعر می​روم
گم می​شوم.
میخ هم
حرکت دارد
دستِ کم
           در زمان.


2)
باد
خود
می​دانست
باور پنجره را
که همیشه
             به نَوَزیدنِ
                            باز بود.
پنجره
از روییدنِ من درد کشید
باد        مرا با خود برد.



3)
گاه
راه​ها
یاری​مان می​کنند
دور شویم.
آن​چه
از پیش
ما را فرا می​خواند
به بازگشت
              هجوم می​آورد.

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

شعرِ شب «پیمان فاضلی»؛ به مناسبتِ سالگردِ قتلِ پوینده و مختاری (نوزدهِ آذرماه)


شعرِ شب
به مناسبتِ سال​گردِ قتلِ پوینده و مختاری (نوزدهِ آذرماه)
پیمان فاضلی


« شب»

از این​جا
که پایِ شب​آلوده​ام را در بُهت​اش احضار می​کنم
شب،
از این​جا آغاز می​شود
که من بی​دریغ می​شوم.

در دست​های​ام طالع شدم
                  در پرواز
                  در عشق،
تا دریافتم
که شب
         از این​جا آغاز می​شود؛
دُرُست از همین​جا که با دست​های​ام
                                         - من-
پرنده​هایِ عاشق را
                      به خاک می​سپارم.



۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

دستانِ بسته ام ...«کاری از رفیق نیلوفر» برای بزرگ داشتِ 16 آذر


 به مناسبتِ فرارسیدن روزِ دانشجو «16 آذر»
شعر و طرح از رفیق نیلوفر
---
 


دستانِ بستهام آزاد نیست*
چشمانام زندانیِ نگاهِ توست
گام​های​ام لبِ تیزِ راه​اَت را می​سایند
ورنه این خون
به دستِ تو جاری نیست
و فریادم
طلوعی است
از گلوگاهِ ستاره​هایِ این دیار
که شب را به​خاطر سپرده​اند.



*"دستان بسته ام آزاد نبود..." «احمد شاملو- شعر در آستانه»

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

شعری برای «خاوران» از رفيق سيامك


به یاد و خاطره‌یِ جاودانه‌های خاوران
رفيق سيامك






همیشه می‌گفتم
روزی خورشید از خاوران سر می‌زند
غافل از آن‌که هزاران خورشید
                                       در خاوران
                                                      - آن‌جا که من آرزوهای خویش را کاشته بودم-
در خاکِ تیره
                  جای گرفت.
هرچه غروب را گشتم، جز تیره‌گی نبود
فریاد زدم
لحظه‌ها اگر این‌سان گذر کنند
وای بر لبان‌ام
که در حسرتِ خنده‌‌ای، یا جوباره‌یِ تبسمی
                                                    سال‌ها به ماتم ننشین‌اند.
و اکنون بیکاره‌گان دوره‌گرد                               
                                   اقلام
در اندیشه‌یِ فروشِ بساطِ خویش‌اند
اقلامی وازده
                 که زنده‌گی جواب‌شان کرده است
و این‌ها غافل‌اند از این‌که
درختان اگر سایه ندارند
گناه خورشید نیست،
و خاوران همیشه زنده است
                                          چه با خورشید
                                          چه بی خورشید.


جنوب غرب – سیامک
 ده‌م آبان هشتاد و نُه

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

شعرِ درسِ تاریخ (جورج اسندکر)

جورج اِسنِدِکِر(George Snedeker)

برگردانِ بهاره شریف‌پور





درسِ تاریخ



به‌راهِ آشویتس* گام‌هایِ بسیاری‌ست.

گام نخست به گام دوم منتهی می‌شود،
دوم به سوم.

و باز،
هر یک از پسِ دیگری می‌آید.

زود دیر می‌شود،
پیش از آن‌که بدانی چیست.
دروازه‌ها قفل می‌شوند،
و تو در پسِ آن‌ها ایستاده‌ای... عریان.







*آشویتس(Auschwitz)، نام ارودگاهی‌ست که در نوع خود از بزرگ‌ترین اردوگاه‌های ساخته شده توسط رژیم نازی بود، واقع در ۳۷ مایلی غرب کراکوف، نزدیک به مرز آلمان و لهستان. بین ۱٫۱ تا ۱٫۵ میلیون نفر جان خود را در این اردوگاه از دست دادند. این اردوگاه به منظور نسل‌کشیِ هدف‌مند در طولِ جنگِ جهانی ساخته شد.





۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

شعرِ سنگ‌سار «مانی.الف»


 شعرِ سنگ‌سار 


«مانی.الف»

 (به مناسبت روزِ جهانیِ مبارزه برای لغوِ مجازاتِ اعدام)






سار که سنگ نمی‌شود
خواهرِ تمامِ خواب‌هایِ پریشان.
سار پرنده است،
پرواز می‌کند
تا به ما بگوید
زمین چه‌قدر ناهم‌وار است برایِ رهایی.

سنگ که سار
       
نه می شود انگار،
سنگ‌سار می‌شود
پَر می‌گشاید
پَر می‌گشایید
تا به ما بگویید
خواب‌های‌مان چه‌قدر منجمد است.

زن که تن نمی‌شود
تن به تن‌شدن نمی‌دهد زن
زمزمه نمی‌کند،
فریاد می‌شود زن
تا آب کند
انجمادِ خواب‌های‌مان را.


۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

شعری برای فرزاد کمانگر






فرزند شاهو

شعری برای فرزاد کمانگر

پیمان فاضلی






كجا می‌روی
دورتر از چشمان‌ات
كه كوچِ مضاعف‌اند      فرزندِ شاهو(1)!

اندام سرد‌ت تحقيرمان می‌كند
گواهِ اين حقيقت
كه در عذابِ واقعه‌یِ بودن‌ايم
و از گوش‌های‌ِمان خون می‌چكد
از بس
قناري‌یِ اين قفس
بال‌هایِ خون‌آلودِ جفت‌اش را
در ناشنوايي‌مان زمزمه كرد.

اندام سردت
تحقيرمان می‌كند      فرزندِ شاهو!

دلاورها و شب‌تاب‌ها
با هم به دنيا می‌آيند
اشك‌ها و داداها(2)      با هم

اشكِ پشتِ پاي‌اَت
دريا می‌شود        فرزندِ شاهو!
دل‌تنگي‌ها و درياها با هم.



(1) شاهو بلندترین قله استان کرمانشاه در غرب ایران است و در شمال شرقی شهرستان پاوه‌ قرار گرفته است(كوهي‌ست كه فرزاد کمانگر در نامه‌هاي‌اَش از آن به نوعی به عنوان زادگاه‌اش یاد می‌کند).
(2) دادا کلمه‌ای که برای احترام به خانم‌های جوان در زبان کردی به‌کار می‌رود.( اشاره به نوشته‌ی "بهار در چشمان میدیا"، فرزاد کمانگر

۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

سه شعر برای "سرباز"



سه شعر برای "سرباز"


پیمان فاضلی


1
از جنگ که برگشتی
به مادرت گفتی
تنها یک تیر به سمت دشمن رها کردی.
از جنگ که برگشتم
به مادرم حرفی برای گفتن نداشتم.
در نزدیک ترین گورستان
- به اشک هایش-
خفتم
با یک تیر
در قلبم.
2
«شطرنج»
به دشواری ِ خواستن
دو خانه به پيش رفت
و می دانست برای هدفی بزرگ
يك قربانی كوچك
- يك سرباز-
به شماره نمی آيد
حتا اگر بازی ميان دو دوست باشد.
3
نامه با نام خدا آغاز می شود
جنگ
با مرگ اولين سرباز.