۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

كودكیِ من و خاطره‌یِ رضا علامه‌زاده «پژمان رحيمی»

 
کودکیِ من و خاطره‌یِ رضا علامه‌زاده
(معرفیِ کتاب "سیاحت‌نامه‌ی محرمانه")


پژمان رحيمی

 
نخستین‌بار وقتی کتاب‌خانه‌ی باقی‌مانده از اقوامِ سفر کرده‌ و جان‌به‌دربُرده‌ام از كشتار دهه‌ی شصت را زیر و رو می‌کردم، نام رضا علامه زاده را شناختم. به خیلی پیش از این‌ها برمی‌گردد، شاید حوالی سال‌های 67 و 68 بود و من نُه يا ده‌ساله بودم. دو جلد کتاب "شناخت اجتماعی هنر به زبان ساده" بود که رضا علامه زاده به عنوان هدیه‌ی تولد برای پسرش نیما در زندان نوشته بود. آن زمان چیز زیادی از کتاب نمی‌توانستم دریابم، ولی برایم جالب بود که پدری به عنوان هدیه‌ی تولد برای پسرش کتاب بنویسد! تازه نویسنده در زندانِ شاه گرفتار بوده و به یاد پسرش کتاب‌ها را نوشته، پس همین کافی بود تا نام رضا علامه زاده به عنوان پدری اندیش‌مند، شجاع و مهربان در ذهن من ثبت شود. چهره‌ی علامه زاده در ذهن و خیالِ من خیلی به خسرو گلسرخی شبیه بود! جالب این که من نمی‌دانستم علامه زاده هم‌‌پرونده‌ی گلسرخی بوده است ولی ناخودآگاه چهره‌اش شبیه به گلسرخی در نظرم می‌آمد. کلاً من هر آدمِ خوبی را در کودکی شبیه به صمد بهرنگی و گلسرخی برای خودم تصویر می‌کردم!

بعدها از جریان دفاعیات تاریخیِ گلسرخی و دانشیان آگاه شدم و وقتی خواندم که گلسرخی هم  پسری به نام دامون داشته که برای‌اش شعر سروده بود، اسم گلسرخی هم برایم در کنار علامه زاده به عنوان یک پدر اندیش‌مند، شجاع و مهربان ثبت شد. گلسرخی پیش از علامه زاده برای من شناخته شده بود ولی برای کودکیِ من، همان اظهار محبت علامه زاده به پسرش کافی بود که بیش‌تر به او توجه کنم. صمد بهرنگی (و اولدوزش)، نسیم خاکسار و درویشیان هم برای من چنین بودند که نقل خاطراتم با آثار این بزرگان طولانی می‌شود و به احتمال زیاد بسیار نچسب برای خواننده‌گان!!

این هم نوعی معرفی کتاب است دیگر!

ولی اگر این چند خط را نمی‌نوشتم واقعا نمی‌توانستم راحت چیزی درباره‌ی کتاب "سیاحت‌نامه‌ی محرمانه" بنویسم.


***

 این کتاب حاصل سفرِ رضا علامه زاده به روسیه‌ی بعد از فروپاشیِ شوروی است. نویسنده، زنده‌گیِ چهار هنرمند روس را دنبال می‌کند که همه‌گی  گرفتار سانسور و سرکوب استالین شدند. میخائیل بولگاکف، آندره‌ئی پلاتونوف، اوسیپ ماندلشتام و ایزاک بابل، چهار هنرمندی هستند که علامه زاده آرشیو عظیم دولتی فیلم و عکس روسیه را برای یافتن ردپایی از زنده‌گی آنان زیر و رو کرده است(یا به قول علامه زاده  خاکش را به توبره کشید.)

 او قصد داشته از این جست‌وجو برای ساختن یک فیلم درباره‌ی این هنرمندان بهره ببرد. اشاراتِ به‌جا و زیبایی که در طیِ گزارشِ کار داده می‌شود نشان از تسلط کامل نویسنده به آثار هنرمندان مورد نظرش است، که به خوبی و با نکته‌سنجیِ دل‌نشینی از آثار، گفت‌وگوها و یا نظرات دیگر اشخاص برای شرحِ کنکاش خود استفاده کرده است. نثر علامه زاده خواننده را دچار اشتیاقی باورنکردنی برای پی‌گیریِ نوشته می‌کند. کتاب در چهار بخش تنظیم شده است که در این چهار بخشِ جداگانه به هنرمندان مورد نظرش پرداخته می‌شود. در پایانِ هر بخش این احساس به وجود می‌آید که کاش بیش‌تر پرداخته می‌شد ولی به گونه‌ای نیست که مطلب ناقص به نظر بیاید.

نکته‌ی دیگر که به نظر من باید به آن اشاره‌ای جدی کرد موضعِ نویسنده در موردِ شوروی و سوسیالیسم است. بر خلافِ مُدِ زمانه که جنایاتِ مرتکب شده در شوروی را برای حمله به سوسیالیسم مورد سوء استفاده قرار می‌دهند، موضع نویسنده ی کتابِ "سیاحت‌نامه‌ی محرمانه" چنین نیست. البته من چندان از مواضع سیاسی و ایده‌ئولوژیک کنونیِ نویسنده اطلاعِ دقیقی ندارم، ولی به نظر می‌رسد به صورتی سازنده به نقد شوروی پرداخته است. علامه زاده به صداقت و شرفِ آزادی‌خواهانه‌ی خود پایبند است و حاضر نیست زشتی‌ها را پنهان کند، حتا اگر دوستان آفریننده‌یِ این زشتی‌ها باشند. نویسنده به‌هیچ‌وجه سوسیالیسم را مورد حمله قرار نمی‌دهد و به‌درستی میانِ لنین و استالین تفاوت قائل می‌شود. حتا نکات مثبت استالین نیز نشان داده می‌شود و در این نوشته خواننده با نوعی از دیکتاتوری روبه‌رو است که با نمونه‌های دیگر تفاوت دارد و نمی‌توان به راحتی مثلا استالین را در کنار هیتلر و خميني گذاشت و خواننده را از ساده‌سازیِ مفهومِ "دیکتاتوری" بر حذر می‌دارد(البته به صورتی غیر مستقیم.)

 به غیر از استالین ما با دو چهره از ماکسیم گورکی نیز روبه‌رو می‌شویم و به خوبی به نکات مثبت و منفی زندگیِ سیاسی و هنری گورکی اشاره می‌شود. به طور کلی رضا علامه زاده نقدی پیش بَرنده را انجام می‌دهد و بر خلاف مُد زمانه از فجایع دوران حیات شورویِِ کمونیستی برای دفع و طرد سوسیالیسم به نفع سرمایه‌داری سوء استفاده نمی‌کند. چنین نقدی و چنین روحیه‌ای ضرورت زمانه‌ی آزادی‌خواهان است، چرا که نمی‌توان چشم‌بسته و بدون توجه به محکِ تاریخ، آلترناتیو آینده را شناخت و اجرا کرد. در این باره نویسنده اشاره‌ای در صفحات آخر کتاب دارد که لازم بود آن را در این‌جا نقل کنم:

« می‌روم پای تابلو و آمار اعدامیان چند‌ماه از سالِ اول[1937] را که روزبه‌روز گزارش شده است، جمع می‌زنم:

آگوست، 1296 نفر

سپتامبر،3164 نفر

اکتبر، 2045 نفر

نوامبر، 1743 نفر

دسامبر، 2375 نفر

خیال نکنید که حالا پس از فروپاشیِ امپراتوری شوروی است که این آمار ارائه می‌شود. این آمار سالیانِِ سال پیش از آن نیز در همین ویترین وجود داشت، ولی آن‌هایی که شوروی را جامعه‌ی آرمانی خویش می‌پنداشتند یا از آن بی‌خبر بودند و یا به دلیلی قابل توجیه از کنارش می‌گذشتند. من خود با چندین عضو قدیمی حزبِ توده در زندان‌های مختلف ایران بوده‌ام؛ کسانی که سالیانِ سال در شوروی و کشورهای اقمارش زندگی کرده بودند. با همه‌ی اشتیاقی که من و دیگران، به ویژه نسل جوانی که اکثریت زندانیان را تشکیل می‌داد، برای دانستن واقعیت‌های جوامع اروپایِ شرقی داشتیم هیچ‌گاه کلمه‌ای از آنان در این موارد نشنیدیم. این پرسش هنوز برای من باقی است که آن‌ها برای حفظ چه چیزی این همه سال مُهر سکوت بر لب زده بودند و فجایعی تا بدین حد تکان‌دهنده را از دیگران پنهان می‌کردند؟»  (صص 96- 95)


توضيح وبلاگ:  این نوشته پيش از اين در وبلاگ انجمنِ سایه با نام "رحیم دلجو" منتشر شده بود.

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

شعرِ درسِ تاریخ (جورج اسندکر)

جورج اِسنِدِکِر(George Snedeker)

برگردانِ بهاره شریف‌پور





درسِ تاریخ



به‌راهِ آشویتس* گام‌هایِ بسیاری‌ست.

گام نخست به گام دوم منتهی می‌شود،
دوم به سوم.

و باز،
هر یک از پسِ دیگری می‌آید.

زود دیر می‌شود،
پیش از آن‌که بدانی چیست.
دروازه‌ها قفل می‌شوند،
و تو در پسِ آن‌ها ایستاده‌ای... عریان.







*آشویتس(Auschwitz)، نام ارودگاهی‌ست که در نوع خود از بزرگ‌ترین اردوگاه‌های ساخته شده توسط رژیم نازی بود، واقع در ۳۷ مایلی غرب کراکوف، نزدیک به مرز آلمان و لهستان. بین ۱٫۱ تا ۱٫۵ میلیون نفر جان خود را در این اردوگاه از دست دادند. این اردوگاه به منظور نسل‌کشیِ هدف‌مند در طولِ جنگِ جهانی ساخته شد.





۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

شعرِ سنگ‌سار «مانی.الف»


 شعرِ سنگ‌سار 


«مانی.الف»

 (به مناسبت روزِ جهانیِ مبارزه برای لغوِ مجازاتِ اعدام)






سار که سنگ نمی‌شود
خواهرِ تمامِ خواب‌هایِ پریشان.
سار پرنده است،
پرواز می‌کند
تا به ما بگوید
زمین چه‌قدر ناهم‌وار است برایِ رهایی.

سنگ که سار
       
نه می شود انگار،
سنگ‌سار می‌شود
پَر می‌گشاید
پَر می‌گشایید
تا به ما بگویید
خواب‌های‌مان چه‌قدر منجمد است.

زن که تن نمی‌شود
تن به تن‌شدن نمی‌دهد زن
زمزمه نمی‌کند،
فریاد می‌شود زن
تا آب کند
انجمادِ خواب‌های‌مان را.


۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

در سوگِ مهری «پورحسن خیرخدایی»

در سوگِ مهری

پورحسن خیرخدایی

من و مهری و مهرداد و میترا، عمرمان به اندازه‌ی عمرِ میدانِ نفتِ کرمانشاه است. چیزی نزدیک به نیم‌قرن حرف‌وحدیث‌مان حرف‌و‌حدیث عشاق است. داستان شیرین‌وفرهاد و لیلی‌ومجنون. و ما مجنون بودیم، بیدِ مجنون. دوبه‌دو و قرینه‌یِ من‌ و مهری و روبه‌روی‌مان مهرداد و میترا از آن‌زمان که بچه و نونهال بودیم تا اینک که در عزا و ماتمِ مهری نشسته‌ایم. دست‌دردست و دست‌درگردنِ‌هم، در دوره‌ی کودکی و نوجوانی و سپس دوره‌یِ شباب را با عشقی فروزان و پرمهر نسبت به هم سپری نمودیم؛ شیدا و مجنون. مهری بیش‌تر از ما شیفته و عاشق بود با گیس‌های بلند و آویزان؛ گیس‌های‌اش کودکان را بانگ می‌زدند تا برای این‌که احساس بزرگ بودن بکنند دستی به گیسوی‌اش بکشند که تا پایین و نزدیک چمن آویزان شده بودند. ما بیدهای مجنون عاشق زنگ و سرود جویبارها و فروریختنِ آب آب‌شارِ کوهِستان‌ها بودیم و دشت‌های آزاد، که برای طراوت زیبایی و پاکیزه‌گی و صفا به‌دست باغ‌بان شهرداری در خاک این میدان فرو رفتیم و خاک، زنده‌گیِ ما را فرا رویاند و بزرگ شدیم. از یکی دو دهه‌ی اول عمرمان راضی بودیم. درست است که آزادی دیگر هم‌نوعان خود را نداشتیم و آبِ روانِ چشمه‌ها ما را سیراب نمی‌کرد و غزالان رمیده از صید صیاد، برای لحظاتی که احتیاج دارند تا نفسی تازه کنند در سایه‌ی ما نمی‌آرمیدند. نه بلبلان بر شاخه‌های ما لانه‌ای بنا می‌گذاشتند و نه آوازی از آنان می‌شنیدیم. راضی بودیم از آب شیلنگی که طعم و بویِ شیلنگ را می‌داد، که با کنترل و هدایت باغ‌بانی زحمت‌کش و مهربان که هرازگاهی به ما ارزانی می‌داشت، رفع عطش و تشنه‌گی می‌کردیم. پُرشاخ‌وبرگ بودیم و سایه‌گستر. پیش‌تر در دودهه‌ی اول عمرمان جسته‌وگریخته در پناه خود، گرما را از تن مسافر یا راننده ماشین حمل نفت و یا ره‌گم‌کرده‌ای که از شهرهای اطراف به این‌جا می‌آمدند بیرون می‌کردیم و رابطه‌ی نسبی با پیرامون و اطراف خود داشتیم، تا این‌که قیام عمومی مردم پیش آمد و بعد از آن بود که نام میدانی که در آن رویانده شده بودیم به میدانِ سپاه خوانده شد. اگر چه هیچ‌گاه این نام به‌جای نامِ قبلیِ میدان ننشست و ما در میدان نفت بودیم؛ اما از همان زمان که این نام را می‌خواستند حقنه کنند دستی سخت و فلزی بی‌روح و سربی از مرکز میدان فرا رویانده شد، نه بر خاک که زنده‌گی و پایداری است، که بر بتن و پایه‌ای سیمانی استوار است. این دست و کلامی که نشان از او می‌دهد (وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ) زنده‌گی را بیش از آن‌چه بر ما می گذشت، سخت‌تر کرد.

مردم با وحشت و سکوت از کنار ما می‌گذشتند تنها متوجه‌ی زمزمه و حرف‌هایِ درِگوشیِ آن‌ها بودیم و این‌که کم‌تر متوجه ما می‌شدند یا این‌که متوجه می‌شدند و سعی می‌کردند هیچ رابطه‌ای با ما برقرار نکنند. ما در این مدت آزارهای روحیِ فراوان دیدیم. طبیعت و خصوصیت ما هم‌نشینی باجان‌داران بود با آدمیان و پرنده‌گان و با زنده‌گی و لطف و مهر و نشاط و پاکیزه‌گی عجین بود. و از این‌که هیچ‌گونه بهره‌ای را از خصوصیت‌های خود نمی‌بریم، رنج می‌بردیم و دعوتِ میزبانیِ ما را آدمیان بی‌پاسخ می‌گذاردند و همه‌اش ناشی از حضور این دستِ خشن بود که فقط برای سرکوب و به‌بندکشیدن و ایجاد اختناق از آستین بیرون می‌آمد.

این دست فلزی و بی‌روح به این حصر و در تنگ‌نا گذاشتن‌ِ ما قانع نبود، پَرخاش‌گر و ناهنجار و همیشه درپیِ بهانه بود تا بیش‌تر زنده‌گی را بر ما حرام کند و شادی را از ما بگیرد و رابطه ی ما را با پیرامون کم کند؛ بی‌روح و خودخواه و ویران‌گر.

چند سالِ پیش بهانه آورد که مهری شئونات را رعایت نمی‌کند و طرز حرکات و سکنات‌اش موجب آزرده‌گیِ روح او می‌شود، و به حیثیت خانواده‌یِ درختان بیدِ مجنون لطمه می‌زند. طره‌های‌اش آویزان با دل‌ربايی از جوانان گناهِ کبیره می‌کند، آستینِ دستِ راست‌اش را بالا می‌زند و گاهی وقت‌ها یقه‌اش در سمتِ راست هم کمی به‌طرفِ پايین می‌افتد و درمقابلِ باد که می‌وزد و پوشش که تکان‌تکان‌ می‌خورد. خالِ سفید مهتابی را می‌بینم که به‌اندازه‌یِ یک سکه‌یِ یک‌قرانی است. مهری سینه‌های خود را نه دربند می‌کند و نه می‌پوشاند. یک شب هم‌دستانِ دستِ فلزی، و زمانی که شب مردم را در خود فرو برده بود و من و مهری و مهرداد و میترا در خلوت خودمان شب‌زنده‌داری می‌کردیم و زمزمه‌ها و نجواهایی که من در گوشِ مهری می‌خواندم و مهری با خنده‌های‌اش زنده‌گی را به من هدیه می‌کرد، بی‌رحمانه به ما حمله‌ور شدند و دست مهری را از ناحیه‌یِ کتف شکستند، و آن دستِ فلزیِ بی‌روح و درآن هنگامه‌یِ یورش، مرتب می‌گفت: بشکنید و دور بیندازید این شاخه و این درخت را. او درست در میان من وعبور ماشین‌هایی که از رو‌به‌رو یعنی از شمال میدان می‌آیند قرار گرفته و نمی‌گذارد چشم‌های مشتاق ره‌گذران به‌من بیفتد. بشکنید کتف‌اش را جلو چشم‌انداز مرا گرفته، بی‌آزرم است!.

مهری مدت‌ها درد کشید و گریست. آن‌ها آرامش و آسوده‌گی را از ما ربودند. مهری درد می‌کشید و دردِ مهری را من به‌سختی تحمل می‌کردم. داشتیم با زنده‌گیِ آسیب‌دیده و دردمند خود خوی می‌گرفتیم اما دستِ فلزیِ سربی هم‌چنان درکارِ توطئه علیه مهری بود. دستِ فلزیِ‌علم‌شده که هم‌راه با توطئه زنده‌گی می‌کند، همیشه از مهری بدگویی می‌کرد که هرزه و خودنما ست. اصلا مزاحم من است: چه فرق می‌کند بی‌حیا ست و توی صورتِ من ایستاده است. تا این‌که همین چندروز و چندماهِ پیش هم‌دستان دستِ فلزی به مدت چند روز داربست فلزي‌يی درست در کنار مهری برپا نمودند. طوری که مهری در پشت داربست قرار گرفته بود و بعد، اطراف داربست را با گونی و نایلون رنگی پوشاند و تعدادی از هَم‌دَستانِ دستِ فلزی در پشت داربست صحنه را آرایش می‌کردند که بعد از عملیات ترور و سربه‌نیست‌کردنِ مهری جلوه‌یِ طبیعی داشته باشد و تعدادی از هم‌دستانِ دستِ فلزی هم در قسمت بیرونِ همان داربست که پوشیده شده بود و شبیه کارگاه شده بود برای سیاه کردن مردم در جلوی چشم ره‌گذران مثلا كارِ کارگاهی را انجام می‌دهند، و وقتی که همه کارها و نقشه‌های خود را ردیف نمودند، ناجوان‌مردانه در یک‌شبِ سیاهِ ظلمانی با اَره‌برقی به‌جانِ مهریِ من افتادند و مهری را ترور نمودند و از بیخ و پی در آوردند. من ماندم بدون مهری و اشک‌هایم و دستِ فلزی با نشان‌اَش(وأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ) در وسطِ میدان. حالا آنانی که از جنوبِ بلوار به‌طرف میدان می‌آیند و آنانی‌که از شمال بلوار به‌طرفِ میدان می‌آیند همه از فاصله‌ی دور و نزدیک در وسطِ ميدان دستِ فلزیِ سربی‌رنگ را می‌بینند که راست و باخشونت در ماتحتِ الله و در کره‌یِ گرد فرورفته. اگر مثل من بچه‌ی سِرتِق و خیلی بدجنسی نباشید که فوری چیزهایِ بد در ذهن‌تان تداعي نشود، این نما در وسطِ شهر و در میدان شبیه تک‌درخت زبان گنچشک ون در بیابان‌های آمریکا است.

میانه‌یِ راه کرمانشاه-تهران، دهم اردی‌بهشت هشتادونه

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

مِضراب خاطرات تنهایی








مِضراب خاطرات تنهایی


(در سوگِ پرویز مشکاتیان که نوای سازش هم‌دَمِ تنهایی‌اَم در سلول انفرادی بود)

پژمان رحيمی



 توضیح وبلاگ: این نوشته توسط یکی از هم‌کارانِ وبلاگ پروسه برای ما ارسال شده است. این نوشته در واقع سال گذشته و درست زمانی که هم‌کارِ ما در زندان بود توسط ایشان نوشته شده است. هدف ما از انتشار این نوشته یکی احترام به هنرمند گرامی پرویزمشکاتیان و گرامی‌داشت یاد و خاطره‌ی این هنرمند ارزش‌مند است و دیگر این‌که حال و هوای یک زندانی در جای‌جایِ این نوشته نمایان است و از این لحاظ هم ارزش انتشار دارد.




در شرایطی که اکنون به سر می‌برم به هر چیزی نمی‌توان به راحتی مشغول شد و حتا فکر کرد، چه برسد به این‌که فرصتی بیابی و قلم‌فرسایی کنی و دردِ دل‌اَت را با کاغذ و قلم در میان بگذاری. کمی اگر بخواهم به فکر و خیالی آویزان شوم یا جایِ خواب گیرم نمی‌آید و یا غذای کافی نصیب‌ام نمی‌شود!! این نوشته را در چند مرحله نوشته‌ام و علت‌اَش هم وضعیت پیش‌گفته است، اما پریشانی‌اَش را هم دوست دارم. نمی‌توان همیشه شیشه‌ی ویترین را دستمال کشید و به قول فروغ با هر فشار هرزه‌ی دستی خوش‌بختی را استفراغ کرد، این  وضعیت‌اَم هم از کلیت زنده‌گی‌اَم جدا نیست. در زمانه‌ی خصوصی‌سازیِ فراگیر منابع زیستِ انسانی و پیمان‌کاریِ ارزش‌های بشری، زیست و رفتار «درصدی» پیامدی چندان عجیب به نظر نمی‌آید. زنده‌گیِ تکه پاره شده‌ام در این وضعیت هم شکل و شمایل ناقص خود را به مانند وضعیت قبلی‌اَم بازسازی کرده است. خیالِ سر کشیدنِ باده‌ی ناب را باید به کناری گذاشت. دیگر چه جای خواندنِ «من بنده‌ی آن دم‌اَم که ساقی گوید/یک جام دِگر بگیر و من نتوانم» است! به‌تر است با وضو وارد بازار بورس شد و برای افزایش «درصدی» از زنده‌گی، نواله‌ی ناگزیر را با آب تصفیه شده‌ای که از یکی از هزاران سوپرمارکت خوش آب‌ و رنگ خریده‌ای نوشِ جان کنی. گر بدین سان زیست باید پاک...
***
مدتی‌ست که به هزار و صد دلیلِ خداپسندانه در زندان به سر می‌برم و چند روزی‌ست که دیگر به انتظارِ نافرجام روز و شب را خط می‌زنم. دیروز(1/7/88) پدر‌م آمده بود و کتابی را از طرفِ دوستی عزیز برای‌اَم هدیه آورده بود. آن دوست گرامی و هنرشناس جمله‌ای را اول کتاب برای‌اَم نوشته بود:«خیلی متاسف‌اَم، پرویز مشکاتیان هم رفت».

در جواب یکی از هم‌بندی‌های‌اَم که اصرار داشت کتاب را ببیند گفت‌اَم: «تو از این جمله چیزی می‌فهمی؟منظور‌اَش چیست؟». هم‌بندیِ مهربان هم اول نگاهی به من کرد و بعد کتاب را از دست‌اَم کشید و جمله را خواند. بعد دوباره نگاهی به من کرد و انگار که کسی خود را جایی مزاحم بداند بلند شد و سیگارِ فروردین‌اَش را از گوشه‌ی تخت‌اَش برداشت و رفت!
هزار جور فکر و خیال به سرم آورد. هر چه حادثه‌ی تلخ در زنده‌گی‌اَم بود را به یاد آوردم. چند باری دست‌اَم به گلویِ بُغض رفت و لحظاتی اشک‌ها بی اختیار جوشیدند. کمی که گذشت سوسکی از جلوی پای‌اَم و روی قالیِ اتاق خرامان می‌گذشت که یکی دیگر از هم‌بندی‌های خشن با پای مبارک سوسک را با کُفارِ جهنمی محشور کرد!! باز هم جمله را خواندم، چند بار دیگر هم خواندم. یادِ نوشته‌ی جلال‌آل‌احمد افتادم که می‌گفت غلام‌حسین‌ساعدی تماس گرفته بود با او و گفته بود:«صمد افتاد توی ارس». جلال نوشته بود خیلی شنیده بوده که می‌گفتند فلانی افتاد توی عرق یا افتاد توی هروئین! ولی این‌که کسی بیفتد توی اَرَس خیلی شوکه‌اَش کرده بود. من هم راست‌اَش را بخواهید واقعا ته قلب‌اَم دوست داشت‌اَم مثلا مشکاتیان رفته باشد خارج و یا حتا رفته باشد زندان!!
خلاصه با خنده از این جوکِ خود‌ساخته و یک چای تلخ بدونِ قند با خودم کنار آمدم که احتمالا مشکاتیان از ایران مهاجرت کرده و ترک دیار کرده است. شنیده بودم مهرماه قرار بوده که با شجریان کنسرتی بدهد و خاطره‌ها متولد بشوند، پس حالا با این مهاجرت تکلیفِ کنسرت چه می‌شود؟!
اما امروز(3/7/88) که پای اخبار نشسته بودم و منتظر تکرار نمایش هاله‌ی نور بودم ناگهان در میان اخباری درباره‌ی خواص باقله و مضرات لواشک، خبر مراسم تشییع جنازه‌ی پرویزمشکاتیان را شنیدم و گزارشی چند ثانیه‌ای هم نشان دادند.
تازه فهمیدم که سیگار فروردین را از گوشه‌ی تخت برداشتن یعنی چه؟! تازه فهمیدم که مرگ آن سوسک را هم باید جدی می‌گرفتم، آخر شما هم بدانید که سوسک‌ها در زندان حق آب و گِل دارند، صاحب این خانه‌اَند و بعضی از انواع‌شان اصلا بنیان‌گذار این خانه‌اَند!
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی/ این شبیخون بَلا باز چه بود ای ساقی
حالا که فکر می‌کنم من این نوشته را انتخاب نکرده‌ام، کاملا بی‌اختیارم. این همه موضوع که می‌شد به عنوان یک زندانی به آن پرداخت ولی در این نوشته کاملا بی‌اختیارم. دارم به خودم فکر می‌کنم و به آسمان مُشبکی که بالای سرم هست! چه می‌شود نوشت که به کسی بر نخورد، چه می‌شود نوشت یا چه باید کرد و هزاران سوال دیگر برای‌اَم اصلا مطرح نیستند، در این نوشته کاملا بی‌اختیارم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم در خلوت تنهایی‌اَم در سلول انفرادی مضراب‌های مشکاتیان به یاری‌اَم بیاید. نمی‌دانم تجربه‌ای داشته‌اید یا نه، که کسی یا شیئی یا نوایی و یا هر چیز دیگری درست جایی که بیش‌ترین فشار به شما می‌آید به دادِتان برسد که چنین حسابی قبلا روی آن باز نکرده باشید؟! چه خیال‌ها که گذر نکرد، گمان می‌کردم لحظات تنهایی با خاطره‌ی چه کسانی رنگین می‌شود! شاید باورتان نشود که اگر نگویم ثانیه‌ای را هم صرفِ آنان نکردم، لااقل باید صادقانه بگویم به آن‌ها بی‌تفاوت بودم. زنده‌گی‌اَم خُمارِ «درصدی»ها شده بود. اکنون به شورش علیه زنده‌گیِ «درصدی» و «درصدی»ها بی‌تردیدم. در آن تنهاییِ هول‌ناک مدام صدای سنتور پرویزمشکاتیان در نوار«بیداد» در گوش‌اَم بود. ساعت‌ها- که احتمالا حوالی غروب بود- صدای سنتور مشکاتیان هم‌راه‌اَم بود و کاملا بَر من احاطه داشت و گاهی اشعاری را به نماینده‌گی از شجریان اضافه می‌کردم(چه غلط‌ها!!). من می‌خواندم ولی صدای شجریان را می‌شنیدم.
 صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست/عندلیبان را چه پیش آمد هَزاران را چه شد
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل باید‌ش...
هنوز برای خود‌م مبهم است که با همه‌ی عشق و علاقه‌ای که به صدای سازهای تار و دوتار دارم چه‌گونه صدای ساز سنتور مشکاتیان خلوت‌اَم را لب‌ریز کرد. شاید باورتان نشود ولی می‌خواستم خیلی زود این نکته را به دوستان بگویم تا ابتدا کمی شاید اسباب خنده شود ولی در نهایت بهانه‌ای برای روایت دردِ تنهایی می‌شد.
با این صحنه‌سازی‌ها و گمانه‌زنی‌ها خودت را مشغول کرده باشی که ناگهان خبر دهند "پرویزمشکاتیان هم رفت". شما بگویید چه حالی داشته باشم خوب است؟
ابرهای همه عالم در دل‌اَم می‌گریند...

پژمان رحیمی
مهرماه1388- زندان کارون اهواز

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

معرفی کتابِ «دور از کارخانه» (نمایش‌نامه‌ی کارگری)




«دور از کارخانه»
(نمایش‌نامه‌ی کارگری)
پژمان رحیمی


دور از کارخانه
ژان پل ونزل/لویی والدز
مترجمان: بهزاد فراهانی/فهیمه رحیم‌نیا
نشر قطره-چاپ اول،1384،62صفحه،700تومان




بعد از مدت‌ها خاموشی، دوباره فعالانِ جنبش کارگری به هزار زحمت توانسته‌اند بستری را برای حضور خود در عرصه‌ی نشر مهیا کنند. مجلات و کتبی هرچند به صورت محدود در زمینه‌ی مسائل کارگری به چاپ رسیده است. هرچند به دنبال مشکلِ اساسی توزیع کتاب، این گونه آثار هم کم‌تر به دستِ علاقمه‌ندان می‌رسد. به همین منظور صحیح بود که یکی از  آثار پیش گفته را، هر چند خلاصه به علاقه‌مندان معرفی کنیم.
فهیمه رحیم‌نیا و همسرش بهزاد فراهانی که هر دو از بزرگان و فعالانِ عرصه‌ی تئاتر و سینما هستند، این بار دست به ترجمه‌ی دو نمایش‌نامه با موضوع « مسائل کارگری» زده اند.
کتاب از سوی نشر قطره که طی چند سال اخیر نمایش‌نامه‌های بسیاری را به چاپ رسانده است، منتشر شده و شامل دو نمایش‌نامه‌ی «دور از کارخانه» اثر "ژان پل ونزل" و « دو چهره‌ی یک کارفرما» اثرِ "لویی والدز" می شود.
نمایش‌نامه‌ی نخست روایتی از یک زوجِ کهن‌سال بازنشسته است که مردِ خانواده، کارگر کارخانه‌ی ذوب آهن بوده و حالا برای گذران زنده‌گی در دوران بازنشسته‌گی به ییلاق آمده‌اند. نویسنده از انتخاب فضای «ییلاق» کمک گرفته تا خواننده را بر محیط درونیِ خانه و روابط شخصیت‌ها بدون توجه به شخصیتِ دیگری، متمرکز کند.
تمامِ نمایش‌نامه‌ی "دور از کارخانه " را می‌توان تلاشِ زوجِ بازنشسته برای فرار از فرسوده‌گیِ کار در کارخانه دانست. اما مگر می‌شود بخشی از حیات آدمی را نادیده گرفت؟ روالِ گفت‌وگوهای شخصیت‌ها این را نشان می‌دهد که کارخانه در جای‌جایِ گفت‌وگوهایِ زوجِ بازنشسته حضور دارد و گویی که می‌خواهد نسبتش را با زنده‌گی کنونیِ آن‌ها معین کند. اما در مقابلِ مصرف‌گراییِ فزاینده‌ی سرمایه‌داری که به تغییر کیفی در تولید کالاها منجر شده است، ارزش‌هایی که برای زوج بازنشسته در "کار در کارخانه" وجود داشته است عمده می‌شوند و یک نوع هویت کاذب برای توجیه گذشته‌ی فلاکت‌بارشان در کارخانه ایجاد می‌شود. حالا دیگر کالاها دوامی ندارند و زود خراب می‌شوند و به مدت گارانتی‌شان دوام می‌آورند(1). این ناشی از رشد تکنولوژی است که در خدمت سرمایه‌داری قرار گرفته است(2). اما برای زوجِ بازنشسته صرفِ فراوان نیروی کار برای تولید کالای با کیفیت، ارزشی باقی‌مانده از دوران سپری شده‌ی سرمایه‌داریِ اوایل قرن بیستم است که دررفتار مردِ بازنشسته کاملاً نمایان است.
کارل مارکس(karl marx) فیلسوف و اقتصاددانِ منتقدِ سرمایه‌داری، از خصلت‌های کارِ بیگانه‌شده را یکی، عدمِ تسلط کارگر بر روندِ تولید کالا می‌داند که نقش فعالیت و خلاقیت فردی در آن بسیار کاهش یافته است. این برداشتِ مارکس از سرمایه‌داریِ قرن نوزدهم بوده است و حالا با رشد تکنولوژی و مرحله‌ای شدنِ فزاینده‌ی فرآیندِ تولید، بیش از پیش کارگر از فرآیندِ تولید بیگانه شده است و تنها چیزی که مورد توجه سرمایه‌داری قرار می‌گیرد، تنها و تنها «مصرف» است و اراده‌ی خلاقه‌ی کارگران بر روند تولید نادیده گرفته می‌شود. ایده‌ئولوژیِ «مصرف‌گرایی» در چنین مرحله‌ای اهمیت حیاتی برای سرمایه‌داری یافته است. وقتی که فرانسوا(در نقش ویزیتور) با زوجِ بازنشسته برای فروش کالاهایش وارد مذاکره می‌شود متوجه می‌شویم که ارتباطی بین آن‌ها بر قرار نمی‌شود چرا که هنوز ارزش‌هایی برای زوج پیر وجود دارد که لااقل اندکی از خلاقیتِ انسانی و حدودی از اختیارِ انسان بر زنده‌گی‌اش در آن نمایان است که البته حتا این میزان هم در نمایش‌نامه‌ی« دور از کارخانه» نمی‌تواند حیاتی دوباره و جدا از سختی و میراثِ کار در کارخانه برای زوجِ بازنشسته بیافریند.
نمایش‌نامه‌ی "دو چهره‌ی یک کارفرما" رابطه‌ی یک کارگر و یک کارفرما را عمده کرده و بی‌واسطه تضادِ اساسی آن‌ها را با یک‌دیگر نشان می‌دهد. کارفرما از لطف و محبتی که در حق کارگر کرده است سخن می‌گوید و کارگر هم از روی ناچاری– و بیشتر از روی ناتوانی– به مجیز گویی می‌پردازد. این ابراز لطف کارفرما بالا می‌گیرد و به کارگر پیش‌نهاد می‌دهد که ماسک و لباس او را برای امتحان کردنِ نقشِ کارفرما بر خود بپوشاند.
کارگر با اکراه و ناباوری پیش‌نهاد کارفرما را قبول می‌کند و لباس کارفرما را می‌پوشد و ماسکش را بر چهره می‌زند.
کارفرما بعد از در آوردن ماسک و عوض کردن لباسش کاملاً شبیه کارگر می‌شود. کارگر آن‌چنان در نقش خود فرو می‌رود و به کارفرما حکم می‌راند که کارفرما از کارِ خودش پشیمان می‌شود و سعی می‌کند که لباسش را پس بگیرد. در این کشاکش کارفرما به استثماری که به اشکال متفاوت انجام داده است، اعتراف می‌کند و تناقض‌هایی که در ابراز لطف و محبت‌های اولیه‌اش وجود داشت نمایان می‌شود. نویسنده تغییر را تنها در ظاهر( لباس و ماسک) پی‌گیری نمی‌کند و آن را به طبقه‌ی کارگر پیش‌نهاد نمی‌دهد، بلکه از این طریق می‌خواهد به شکل ساده و البته جذابی نکاتی که در استثمار کارگران از سوی کارفرما مخفی می‌شد، توسط خودِ کارفرما بیان شوند. دلیلِ دیگرِ ما برای این که بخواهیم از این هدفِ نویسنده دفاع کنیم و هم‌چنین در مقابل وارد آمدنِ اتهام«ساده‌سازی» به نویسنده، حرفی داشته باشیم، این است که در آخرِ نمایش، کارگرِ  تغییر چهره‌داده به کارفرما – توسط چارلی(محافظ و نوکر گوش به فرمانِ کارفرما) از شر کارفرمایِ– تغییر چهره داده به کارگر– خلاص می‌شود ولی رو به تماشاگران می‌کند و می‌گوید که همه‌ی اموال کارفرما را به او پس خواهد داد، زیرا که فردای آن روز همه‌ی آن اموال متعلق به او خواهد بود. با این پایان‌بندی، نویسنده، جای‌گزینی را در سطح و ظاهر– اگر بخواهیم در بُعد سیاسی به آن نگاه کنیم – و تنها در تغییر ساختار سیاسی نمی بیند، بلکه فردایی را نوید می‌دهد که بر اساسِ درکی طبقاتی از ستم و استثمار و شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری استوار شده و به دنبالِ مبارزه‌ای پی‌گیر حاصل شده است.
 می‌توانیم از زوایای ِ دیگر هم به نقد و بررسی ِ نمایش‌نامه‌های مذکور بپردازیم اما سخن کوتاه می‌کنم و در پایان خواندنِ نمایش‌نامه‌های فوق را به علاقه‌مندان هنرِ نمایش و مباحث کار و کارگری پیش‌نهاد می‌کنم.


 (1) نگاه کنید به : سِنِ  یک – صفحه‌ی 22
 (2) و این که رشد تکنولوژی چگونه به استثمار فزاینده‌ی طبقه‌ی کارگر انجامیده است، خود بحث مفصلی می‌طلبد.

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

شعری برای فرزاد کمانگر






فرزند شاهو

شعری برای فرزاد کمانگر

پیمان فاضلی






كجا می‌روی
دورتر از چشمان‌ات
كه كوچِ مضاعف‌اند      فرزندِ شاهو(1)!

اندام سرد‌ت تحقيرمان می‌كند
گواهِ اين حقيقت
كه در عذابِ واقعه‌یِ بودن‌ايم
و از گوش‌های‌ِمان خون می‌چكد
از بس
قناري‌یِ اين قفس
بال‌هایِ خون‌آلودِ جفت‌اش را
در ناشنوايي‌مان زمزمه كرد.

اندام سردت
تحقيرمان می‌كند      فرزندِ شاهو!

دلاورها و شب‌تاب‌ها
با هم به دنيا می‌آيند
اشك‌ها و داداها(2)      با هم

اشكِ پشتِ پاي‌اَت
دريا می‌شود        فرزندِ شاهو!
دل‌تنگي‌ها و درياها با هم.



(1) شاهو بلندترین قله استان کرمانشاه در غرب ایران است و در شمال شرقی شهرستان پاوه‌ قرار گرفته است(كوهي‌ست كه فرزاد کمانگر در نامه‌هاي‌اَش از آن به نوعی به عنوان زادگاه‌اش یاد می‌کند).
(2) دادا کلمه‌ای که برای احترام به خانم‌های جوان در زبان کردی به‌کار می‌رود.( اشاره به نوشته‌ی "بهار در چشمان میدیا"، فرزاد کمانگر

۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

شعر سیاسی مشروطه (برای پاس‌داشتِ سال‌یادِ انقلاب مشروطه)


شعر سیاسی مشروطه
برای پاس‌داشتِ سال‌یادِ انقلاب مشروطه




محمد قراگوزلو

درآمد

مقاله­ئی که در پی می­خوانید، بخشی از سخن­رانی نگارنده در پاس­داشت یکصدمین سال­یاد انقلاب مشروطه است. این سخن­رانی نیمه­تمام مرداد ماه سال 1384 در دانشگاه تبریز برگزار شد و متن کامل و مکتوب آن در اختیار نویسنده نیست. از دانشجویان عزیزی که با صمیمیت هر چه تمام­تر بخش­هائی از این فایل صوتی ـ تصویری را در اختیار من قرار دادند سپاس­گزارم. مقاله­ کم و بیش از روی این فایل پیاده و تنظیم شده و بی­گمان از کاستی تهی نیست. به هر شکل 14 مرداد بهانه­ئی است برای مرور و بازخوانی گوشه­هائی از نخستین انقلاب ناکام دوران معاصر مردم ایران!
گمان می­زنم از همین نوشته­ی کوتاه نیز قوت تئوریک و قدرت پراتیک تاریخی چپ ایران و برتری آن بر لیبرالیسم به وضوح هویداست. از لاهوتی تا شاملو. شعر و فرهنگ چپ ما بر کل تولیدات راست و لیبرال می­چربد.
*غنا و تملق! شعر دوره ‌ی ”بازگشت“ كه از اواسط قرن دوازدهم (عهد افشاریه) آغاز شده و تا برهه‌ی شكل‌بندی شعر سیاسی مشروطه ادامه یافته است در مجموع جز تعداد انگشت شماری غزل زیبای عاشقانه - سروده‌ها‌ی طبیب اصفهانی، حاج سلیمان­ صباحی بیدگلی، مشتاق اصفهانی، میرزامحمدنصیراصفهانی، نشاط اصفهانی، واله داغستانی، هاتف اصفهانی، فروغی بسطامی و... - اثر مانده‌گاری به دفتر شعر فارسی نیافزوده است. غزل عاشقانه‌ی دوره‌ی بازگشت تحت تاثیر و به تقلید از غول‌های قرن هفتم و هشتم از جمله سعدی و رومی و به ویژه حافظ شكل بسته است. غزل‌هایی همچون:

طاعت از دست نیاید گنهی باید كرد
در دل دوست به هرحیله رهی باید كرد
(نشاط، 1337،صص:97-96)

كـی رفتـه­ئی زدل كه تمنا كنم تو را
كی بوده‌­ئی نهان كه هویـدا كنم تو را
(فروغی، 1336، ص:22)

غــم‌اَت در نـهان خـانه‌ی دل نشیند
بـه نـازی كه لیلــی به محـمل نشیند
(طبیب)

چه شود به چهره‌ی زرد من نظری برای خدا كنی
كه اگر كنی هـمه درد من به یكی نظاره دواكنی
(هاتف، 1349،ص: 261)

به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانی‌ام
به كنار من بنشینی و به كنار خود بنشانی‌ام
(هاتف، 1349، ص: 104)

نه فقط تداعی‌گر غزل غنایی مكتب شیراز است، بل‌كه از شاه‌كارهای شعر عصر مورد نظر نیز به شمار تواند رفت.
از یك منظر شعر دوره‌ی بازگشت را باید ”جنبش ادبی عهد قاجار دانست.“ (سیروس شمیسا، 1369،ص: 193)
با این همه در آثار این عصر، از آن همه جنایت، كشور فروشی، زن باره‌گی و انواع خباثتِ شاهان و درباریان خبری نیست. سهل است فروغی بسطامی - كه غنی‌ترین غزل‌های این دوران را به تقلید از حافظ سروده است - دفترش را با زشت‌ترین صور مداهنه و مجامله و مدیحه‌گویی انباشته است. چنان­كه بی‌شبهه می‌توان او را مداح خصوصی ناصرالدین‌شاه به شمار آورد:

گر وصف شه نبودی مقصود من فروغی
ایزد به من ندادی طبع غزل سرا را
(فروغی، 1336، ص: 3)

در آستانه‌ی جنبش بیداری ایرانیان، شعر فارسی به ترز شگفت‌ناكی وارد عرصه‌ی عمومی حیات توده‌ها می‌شود و از كوچه‌ و خیابان سر در می‌آورد. در این دوران قاآنی تداعی‌گر آخرین تلاش مذبوحانه‌ی به اصطلاح ”شعری“ است كه می‌كوشد كمر به خدمت قدرت سیاسی بندد و به جز روغن زبانی و مجیزگویی حكومت هیچ شأن و وظیفه‌ی دیگر برای خود قایل نیست. چنین است كه قاآنی در مدح حاج میرزا آغاسی ‌گوید:

مـلكی هست در لبـاس بشـر
این خلایق نه لایق بشـر است

و همین جناب ”شاعر“ در ستایشِ میرزاتقی ‌امیركبیر (جانشین آغاسی) به سرعت رنگ عوض می‌كند و این­گونه به خوش رقصی می‌نشیند:

به جای ظالمی شقی، نشسته عالمی تقی
كه مومنان متقی، كنند افتخارها!

میرزا فتح‌علی آخوندزاده در مورد شعر این دوره ‌گوید:
«در ایران نمی‌دانند ”پوئزی“ [منظور از پوئز، شعر ”poem “ است]‌چه‌گونه باید باشد. هرگونه منظومه‌ی لَغْوی را شعر می‌خوانند چنان می‌پندارند كه ”پوئز“ عبارت است از نظم كردن چند الفاظ [لفظ] بی‌معنی در یك وزن معین و قافیه دادن به آخر آن‌ها، در وصف محبوبان با صفات غیر واقع یا در وصف بهار و خزان با تشبیهات غیر طبیعی، از متاخرین، دیوان قاآنی از این گونه مزخرفات مشحون است.» (حمید زرین‌كوب، 1358، ص: 11)
میرزا آقاخان كرمانی كه معتقد بود: ”آتش زنه‌ی نور خرد جز سخن دیگر نتواند بود“ (باقر مومنی 1352، ص:50) در مورد مرده ریگ شعرا می‌نویسد: ... ”تاكنون از آثار ادبا و شعرای ما چه نوع تاثیری به عرصه‌ی ظهور رسیده...؟ آن‌چه مبالغه و اغراق گفته‌اند نتیجه‌ی آن مركوز داشتن دروغ در طبایع ساده‌ی مردم بوده است. آن‌چه مدح و مداهنه كرده‌اند، نتیجه‌ی آن تشویق وزرا و ملوك به انواع رذایل و سفاهت شده است... شعرای فرنگستان انواع این نوع شعرها [مدح و غنا و غزل] را گفته‌اند و ‌گویند ولی چنان شعری را تحت ترتیبات صحیحه آورده‌اند... كه جز تنویر افكار و رفع خرافات و بصیر ساختن خواطر و تنبیه غافلین و تربیت سفها و تادیب جاهلین و تشویق نفوس به فضایل و ردع و زجر قلوب از رذایل و عبرت و غیرت و حب وطن و ملت تاثیر دیگری بر اشعار ایشان مترتب نیست.“ (ناظم‌الاسلام كرمانی1362، ص: 223). زین‌العابدین مراغه‌ای در انتقاد از شاعران و نویسنده‌گان ایرانی چنین نوشته است: ”در ایران یك نفر ندیدم بدین خیال كه عیوب دولت و ملت را به قلم آورد. آن‌كه شعرایند خاك بر سرشان. تمام حواس و خیال آن‌ها منحصر بر این است كه یك نفر فرعون صفت نمرود روش را تعریف نموده، یك راس یابوی لنگ بگیرند.“ (زرین كوب، همان­ ص:13). عبدالرحیم طالبوف در گفت­وگویی با یك مخاطب فرضی چندین عامل را سبب ویرانی ایران دانسته و چنین نوشته است: ”یكی می‌گفت تربیت و ادبیات ما، مخرب اركان شرم طبیعی و آزرم بشری ما شد. اطفال، از بزرگان خود جز می‌زنم، می‌بندم، پدرش می‌سوزانم و هزار فحش و سایر نامربوطات دیگر نمی‌شنوند و از معلمین نتراشیده در مكاتب، باب هشت در عشق و جوانی چنان‌كه افتد و دانی یا حكایت قاضی همدان... و از این قبیل اشعار، مدیحه‌ی قاآنی در تعریف محمدشاه ثانی، سرداریه و قصاید یغما و هزار بی‌ادبی‌های دیگر یاد می‌گیرند“ (عبدالرحیم طالبوف، 1357، ص:198). سیدجمال‌الدین اسدآبادی در نقد شاعران روزگار و یادآوری مسوولیت آنان چنین گفته است: ”شعر با لطیف‌ترین احساسات بشری سروكار دارد و كلام شاعر دل‌نشین‌ترین كلام‌هاست. شعر فقط تقلید از سبك گذشته‌گان و كنار هم چیدن لفظ‌ها و تشبیهات زیبا نیست. سخن شاعر باید مردم را به سوی خوشبختی و ترقی و خُلق نیك راه‌نمایی كند“ (هُما ناطق 1357، ص: 240). آن ادبیات سرگرم كننده پیش‌آهنگانی داشت چون فتح‌علی‌خان صبا، كه شهنشاه نامه‌یی در مدح ممدوح منحطی چون فتح‌‌علی شاه سرود و خواست او را بر جای رستم شاهنامه بنشاند. یا میرزاحبیب قاآنی، كه میرزا آقاخان كرمانی وقتی به نام او می‌رسد كه ”برای قحبه‌ی پتیاره‌ای بیش از 20 قصیده سروده و او را در حد مریم عذرا بالا برده“ (حسین شایگان، فرهنگ و توسعه، ص:24) از خشم كف به لب می‌آورد.»

شعر سوسیالیستی

جنبش مشروطه­خواهی به موازات تاثیر بر تمام عرصه‌های حیات اجتماعی ملت ایران به ترز بی‌سابقه‌یی و بیش از آن‌چه انتظار می‌رفت، شعر و ادبیات را به خدمت اندیشه‌‌ی آزادی‌خواهی و رهایی از استبداد و انحطاط فرا خواند. غزل كه به اعتبار ساختار و شكل‌بندی تاریخی‌اش، قرن‌ها به استخدام توصیف اندام دل‌ربای دل‌بران درآمده بود به طور تمام عیار مجالس بزم و عشرت را به هم زد و از اتاق هم‌خوابی‌های وسوسه‌آمیز وارد میدان رزم و غیرت دلیران شد و به­سان ابزاری جنگی عمل‌ كرد. شعر مشروطیت به شدت سیاسی بود و در هر قالب كه فرو می­‌رفت، به چهره‌ی دولت پنجه می‌كشید. این شعر از یك­سو متاثر از دست‌آوردهای رنسانس‌ غرب بود و از سوی دیگر حتا مرزهای انقلاب فرانسه را پشت سر می‌نهاد و با بلشویك‌ها و انقلاب رهایی‌بخش طبقه‌ی كارگر در شمال ایران نرد عشق می‌زد و از سوسیالیسم دفاع می‌كرد. لاهوتی و فرخی شاعرانی بودند كه به وضوح پای رهبران انقلاب ماركسیستی را به شعر فارسی ‌گشودند و در ستایش از لنین شعر سرودند. ابوالقاسم لاهوتی (1332-1266) که به حق آوانگارد شعر سوسیالیستی و نخستین شاعر طبقه­ی کارگر ایران به شمار تواند رفت، در ستایش از انقلاب اکتبر و مدح بی­صله­ی لنین چنین سروده است:
ما فقیران که چنین عالم و دانا شده­ایم /هــم توانا شـده­ایم
همــه کـوران قدیمیم که بینا شده­ایم / همــه دانا شـده­ایم

ما همان کمبغلانیم که در دور امیر / بنده بودیم و اسیـر
بین چه آزاد و خوش از دولت شورا شده­ایم / همــه دانا شـده­ایم
بس که در بند بماندیم و به زنجیر شدیم / خسته و پیر شـدیم
فتح اکتبر به پیش آمد و برنا شده­ایم / همـه دانا شـده­ایم
تــوده­ی رنجبرانیــم که با راه لنین / در همه روی زمین
متحد بهر عوض کردن دنیا شده­ایم / همــه دانا شـده­ایم

چنین آثاری ممکن است از مبانی زیبائی­شناختی شعر فاصله گرفته و به شعار – که به نظر من یک ژانر ویژه­ی شعری­ست – نزدیک شده باشد، اما به هر شکل با تمام وجود به عنوان هنر متعهد در خدمت انقلاب کارگران و زحمت­کشان قرار می­گیرد و تعهد سیاسی را تا عمق استخوان سراینده می­برد. لاهوتی تنها شاعر فارسی سرا است که به دفعات در شعر خود از واژه­های حزب و کمونیست و انقلاب و کارگر و زحمت­کش و دهقان بهره­ برده و به بارها نام رهبران انقلاب اکتبر را به شعرش راه داده است. بی­گمان هدف او از چنین روی­کردی، تعمیم اهداف انقلاب سوسیالیستی در میان مردم ایران بوده است. فی­المثل در ابتدای قطعه­ئی که به فردی (ح.ب.؟) هدیه داده، چنین گفته است:
در دســت او همیــشه کتاب و قلم بـود
پیوسته در مبارزه با بیش و کم بـود

او عضو حزب نیست. ولی هست کمونیست
داند که کمونیسم بدون حساب نیست...

لاهوتی در دو بیتی کنائی و طنز گونه­ئی خطاب ”به دشمن آزادی زنان“ سروده:

ز من بشنو کمی گر شرم داری
زن خود را که ناموست شماری

اگر پوشیده می­داری چه دانند
که تو ناموس داری یا نداری؟!

(در افزوده: کلیات لاهوتی چاپ مسکو و تاجیکستان به قدری انباشته از غلط­های چاپی و نگارشی­ست که گاه خواندن شعر را دشوار می­سازد. ای کاش فرصت و امکانی فراهم می­شد تا آثار آن بزرگ­مرد را تصحیح می­کردم)
لاهوتی که به درست پیش­گام شعر سوسیالیستی ایران بوده و از یک منظر رونوشت برتولد برشت است، در سال 1922 به اتحاد جماهیر شوروی رفته و به فراگیری آثار مارکس و لنین پرداخته است. او که شوروی را ”وطن دوم“ خود می­دانست در این باره گفته:"آشنا شدن من با منبع­های یکم تئوری مارکسیستی به صفت کارهای من بسیار خوب نتیجه بخشید." وفاداری او به انقلاب اکتبر و دفاع جانانه و صمیمانه از دست­آوردهای نخستین انقلاب کارگری ابتدای سده­ی بیستم لاهوتی را تا مقام وزارت فرهنگ تاجیکستان – که زبان­شان فارسی بود – ارتقاء داد و به دریافت جایزه­ی معتبر لنین مفتخر کرد. آشنائی لاهوتی با سوسیالیسم مارکسی تا آن­جا عمیق بود که به خوبی می­دانست طبقه­ی کارگر فقط با نیروی خود از قید و بند بورژوازی رها می­شود.

ای کارگر نجات تو در بازوان توست
نومید باش ازشه و از کردگار هم

تاکید لاهوتی مبنی بر این که تمام امکانات و ثروت موجود در جامعه­ی سرمایه­داری نتیجه­ی نیروی کار طبقه­ی کارگراست، در این بیت به وضوح آمده:

ویران شود بنای جهان بی­وجود ما
درس و کتاب و دفتر و دانش ز رنج ماست

(در افزوده: قابل توجه نئو مارکسیست­ها و حضرات اصحاب فرانکفورت که به تدریج تکنولوژی و دانش و روبات را به جای طبقه­ی کارگر نشانده­اند؟!) فرخی­یزدی نیز همچون لاهوتی دل در گرد انقلاب سوسیالیستی داشت و برای رهائی کارگران و زحمت­کشان می­نوشت و می­سرود:

توده را با جنگ صنفی آشنا باید نمود
کش­مکش را بر سر فقر و غنا باید نمود

از آن­جا که نگارنده بخشی از کتاب( ”همسایه­گان درد“ 1387، تهران: نگاه) را به بررسی فشرده­ی شعر و اندیشه­ی فرخی یزدی اختصاص داده و در چند اجتماع پر شور دانشجوئی درباره­ی ابعاد مختلف شخصیت­ سیاسی فرخی سخن گفته (و این سخن­رانی ها به اهتمام دانشجویان دانشگاه تهران در سال 1378 پیاده، چاپ و منتشر شده و در بعضی از جراید آن زمان به صورت شکسته بسته آمده است)، در نتیجه فرخی را به اعتبار رعایت اقتصاد کلام وا می­گذارم و به شعر رادیکال و اجتماعی عارف می­پردازم.

رادیکالیسم اجتماعی عارف

تاثیر لاهوتی و فرخی بر شعر سیاسی عصر مشروطه تا آن­جا قوت یافت كه حتا دامن خنیاگر شوریده‌ای همچون عارف قزوینی را نیز گرفت. عارف بر بستر كلام غنایی حافظ می‌نشست و همچون مایاكوفسكی لب به ستایش ولادیمیر ایلیچ لنین می‌گشود:

ای لنـین ای فـرشـته‌ی رحـمت
تخم چـشم من آشیـانه‌ی توسـت


كـن قـدم رنجه زود بی‌زحـمت
هین بفرما كه خانه، خانه‌ی توست
(عارف، 1364،ص: 86)

شاعران مبارز، موسیقی ردیفی و آوازی را هم زیر بال خود می‌گرفتند و بسیاری از غزل‌ها و چهارپاره‌ها را به شكل تصنیف‌های انقلابی بر سر كوی و برزن علیه استبداد می‌خواندند:

رحـم ای خدای دادگر كـردی نكـردی
ابـقا به اعـقاب قـجر كـردی، نكـردی
(پیشین، ص: 324)

شاعرانی همچون عارف فقط شعر سیاسی نمی‌گفتند. آنان، به­سان رزمنده‌گان وارد كارزار سیاست و آزادی‌خواهی شده و همدوش انقلابیانی مانند حیدرخان عمواوغلی می‌جنگیدند.
« عارف پس از شنیدن خبر مقاومت كلنل محمدتقی پسیان در برابر كابینه‌ی بورژوای قوام به مشهد سفر كرد و دو ماه پس از قیام خراسان خود را به كلنل رساند و به تعبیری مشاور او شد.» (علی آذری، 1368، ص: 438)
در این زمان عارف در مقام تهییج و تشجیع كلنل برای فتح تهران كه حداقل آن به بركناری قوام از صدارت و حداكثر آن به جمهوری كردن ایران ‌می­انجامید، برآمد. یكی از افسران هم‌قطار كلنل پسیان به نام قدرت منصور بی‌واسطه‌‌ از عارف نقل می‌كند كه او در آن ایام اظهار امیدواری به فتح تهران به دست ژاندارم‌ها كرده است. در همین تاریخ (1300 هـ.ش) عارف دور از تهران غزلی به نفع جمهوری و بر ضد سلطنت سرود:

به مردم این همه بی‌داد شد ز مـركز داد
زدیم تیشه بر این ریشه هر چه باداباد

در همین غزل عارف ناامیدی خود را از هرگونه اصلاحات و تعمیر در حكومت بیان كرد و فریاد جمهوری‌خواهی سر داد:

از این اسـاس غلـط این بنای پای بـر آب
نتیجه نیست ز تـعمیر این خـراب آباد

پس از مـصیبت بسیار عـید جـمهوری
به زیـر سـایه‌ی آن زنده‌گی مـبارك باد

خوشم كه دست طبیعت گذاشت در ره باد
چـراغ سلـطنت شـاه بـر دریـچه‌ی باد

تـو نـیز فـاتحه‌ی سلـطنت بـخوان عارف
خـداش با هـمه بـد فـطرتی بیامـرزاد

وقتی كلنل پسیان در حدود قوچان طی جنگی فشرده كه خود را با عجله به آن جا رسانده بود كشته شد، عارف خود را سرزنش كرد که چرا نتوانسته است به موقع كلنل را از رفتن به آن منطقه باز دارد. پس از این ماجرای دردناك، عارف سوگ‌نامه‌ای در رثای كلنل سرود:

میانه‌ی سر و همسر، كسی كه از سرخویش
گذشت، بگذرد از هر چه جز ز كشور خویـش

هــزار چـون من بی‌پا و سر، فـدای كسی
كـه در سراسـر ایـران، ندید هـمسر خویـش

تـنـم فـدای سـر دادگسـتری كــز خـون
هزار نـقش وطـن كرد زیـب پـیكر خویـش

سـر و سـران سـپه، جـامه‌ها درنـد بر آن
سپهبدی كه بـدی سـرپرست لشكر خـویش

این غزل عارف به حدی مطلوب افتاد كه در سال 1301 (یك سال بعد)، بهار، در قضیه‌ی پیش‌نهاد اعطای امتیاز نفت شمال به آمریكا، ‌به استقبال عارف رفت و چامه‌ای سرود:

كسی كه افسر همت نهاد بر سر خویش
بـه دست كس نـدهد اختیار كشـور خویـش

بگو به سفله كه دردست اجـنبی ننـهد كسی
كه نان پـدر خورده، دست مـادر خویش...

... حقوق نفـت شمال و جنوب خاصه‌ی ماست
بگو بـه خـصم بسوزد بـه نفت، پیـكر خویش

ز مـن بـهار بـگو بـا برادران حسود
بـه رایـگان نفروشد كسـی بـرادر خویش
(بهار، 1366، مجلد 1،. ص: 348)

زمانی­كه حسین خزاعی امیر لشگر جدید شرق، قبر كلنل پسیان را نبش كرد و جنازه‌اش را از آرامگاه نادر افشار به گورستان سراب مشهد انتقال داد، این عارف بود كه نغمه سر داد:

زنـده به خـون خواهی‌ات هـزار سیـاووش
گردد از آن قطره خون كه از تو زند جوش

عشق به ایران، به خون كشیدت و این خون
كـی كـند ایرانـی ار كـس است فراموش

در همان روزها مشروطه‌خواهان انقلابی سر بریده كلنل را بر كارت‌پستال‌هایی نقش و این دو بیت عارف را زیر آن چاپ كردند:
این سر كه نشان سرپرستی است
امروز رها ز قید هستی است
بـا دیـده‌ی عـبرتش بـبینید
این عاقبت وطن پرستی است

تاسف عارف از قتل‌ كلنل پسیان تا آن جا پیش رفته است كه شاعر شوریده دچار افسرده‌گی و دل‌مرده‌گی شده و دو بار قصد خودكشی كرده است. عارف به مناسبت سال‌یاد شهادت كلنل چنین نوشت:
«هشتم محرم 1341 این غزل را در شهر سنندج به یادگار شهادت خداوندگار عظمت و ابهت، مجسمه‌ی شرافت و وطن پرستی، دلیر بی‌نظیر دوره‌ی انقلاب، مقتول محیط مسموم و مردم­كش و قوام­السلطنه پرور، سر بریده‌ی عهد جهالت و نادانی – به قیمت سه قران و ده شاهی به دست شمر ایرانی یك نفر قوچانی به امر تلگرافی حضرت اشرف قوام­السلطنه و به دستور سردار بجنوردی – نیك نام الی‌الابد، سردار با افتخار ایران، محمدتقی‌خان[پسیان] كه نام مقدس‌اَش به رنگ خون، مقدس‌ترین كلمه­یی است برای لوحه‌ی سینه‌های پاك و چاك­چاكِ هر ایرانی وطن پرست، به تهران فرستادم:
به من مگو كه مكن گریه، گریه كار من است
كسی كه باعث این كار گشته، یار من است

مـتاع گـریه به بازار عشـق رایج و اشك
بـرای آب‌رو و قـدر و اعـتبار من است

بـه سـر چه خـاك به جز خاك تعـزیت ریزم
بـه كشوری كـه مصیبت زمـام‌دار من است

تـدارك سـفر مـرگ دید عـارف و گفت
در این سفـر كلنل چشم انتـظار من است

شعر سیاسی عصر مشروطیت با ایرج میرزا كه شاه‌زاده­ئی از نواده‌گان فتح‌علی شاه قاجار بود و در خراسان تحت ولایت احمد قوام‌السلطنه و دوران فرمان‌روایی كلنل محمدتقی پسیان مناصب دولتی داشت، وارد عرصه‌های تازه‌­ئی شد كه مهم‌ترین ویژه‌گی‌اش هجو دولت‌مردان و سنت‌های پوسیده‌ی فئودالی بود:

كه گمان داشت كه این شور به پا خواهد شد
هر چه دزد است ز نظمیه رها خواهد شد
دور ظلـمت بـدل از دور ضیـــا خواهـد شد
دزد كـت بستـه، رئیس الـوزرا خواهد شد

مملكت باز همان‌ آش و همان كاسه شود
لـعل ما سـنگ شود لؤلؤی ما ماسه شود
این رئیس‌الـوزرا قابـل فراشـی نیست
لایـق آن كه تو دل بسته‌ی او بـاشی نیست

همتش جز پی اخاذی و كلاشــی نیست
در بساطش به جز از مرتشی و راشی نیست
گـر جـهان را بسپـاریش، جهان را بخورد
ور وطن لقمه‌‌ی نانـی شـود، آن را بخورد...
(ایرج‌ میرزا، بی‌تا، ص: 52)

شعر سیاسی و آزادی­خواه مشروطیت اگرچه گاه یك­سره به شعار و خبر تنه می‌زند و از مبانی زیبایی‌شناختی شعر تهی می‌شود اما به هر حال گواه آگاه روزگار خویش است. و از همین منظر نیز همدوش­ رزمنده‌گان برای تحقق آزادی، برابری و عدالت اجتماعی صحنه‌های نبرد اجتماعی كشور را گرم می‌كند و در این راه بیش از سهم خود هزینه‌های جانی می‌پردازد. تبعید و زندانی شدن پی‌درپی شاعران و روزنامه‌نگاران، به قتل‌ رسیدن فرخی­یزدی و میرزاده‌ی عشقی و تحمل فشارهای شدید امنیتی و محدویت‌های طاقت‌فرسای اجتماعی‌، نتیجه‌ی تلفیق شعر و سیاست و گلاویز شدن شاعران با دولت­های استبدادی است.

Mohammad.QhQ@Gmail.com



منابع:

- آذری. علی (1368) قیام کلنل محمدتقی­خان، تهران: صفی­علی­شاه
- بهار. محمدتقی (1336) دیوان ملک­الشعرای بهار، تهران: امیرکبیر، 2 مجلد
- زرین­کوب. حمید (1358) چشم­انداز شعر نو فارسی، تهران: توس
- شمیسا. سیروس (1369) سیر غزل در شعر فارسی، تهران: فردوس
- طالبوف. عبدالرحیم (1357) آزادی و سیاست، به کوشش ایرج افشار، تهران: سحر
- عارف قزوینی (1367) کلیات عارف به اهتمام حائری، تهران: جاویدان
- فرخی­یزدی. محمد (1362) دیوان فرخی، به کوشش حسین مکی، تهران: امیرکبیر
- کرمانی. ناظم­الاسلام (1362) تاریخ بیداری ایرانیان، به اهتمام سعیدی سیرجانی، تهران: نوین + آگاه
- لاهوتی. ابوالقاسم (1357) کلیات لاهوتی، به کوشش بهروز مشیری، تهران: توکا
- مومنی. باقر (1352) ادبیات مشروطه، تهران: گلشائی
- ناطق. هما (1357) از ماست که بر ماست، تهران: آگاه

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

اشک ها و لبخندها(ادبیات کارگری)


اشک ها و لبخندها


پورحسن خیرخدایی









توضیح وبلاگ
:مطلبی که اکنون ارائه می شود توسط رفیق گرامی پورحسن خیرخدایی برای ما ارسال شده است.شرایط سخت کار و زنده‌گی طاقت فرسای یک کارگر صنعتی باعث نشده که این رفیق مطالعه و تحقیق را کم اهمیت دهد و همان‌طور که در آثار ایشان خواهید دید به شیوه‌ی گزارش/داستان تلاش کرده است وضعیت بخشی از طبقه‌ی کارگر ایران و مصائب آنان را ارائه کند.اولین نوشته‌ی ایشان در پیشِ روی است.آثار ایشان در برخی از سایت ها نیز موجود است که با رضایت ایشان و با ویرایش جدید دوباره در این وبلاگ منتشر می شوند. با سپاس فراوان از رفیق پورحسن عزیز.



هادی دیروز دو ساعت زودتر از تایمِ کاری مرخصیِ ساعتی گرفته بود، می‌خواست عینک مطالعه‌اَش را تعمیر کند، اما من تو دلش را خوانده بودم، می‌دانستم پس از این همه مدت كار ِبی‌وقفه و طاقت فرسا، سخت به دنبال پر كردن خلاء‌های درونی‌اَش است. شش ماهِ آزگار است كه بی‌وقفه کار می‌کند، ده‌ها دغدغه دارد، آدم‌ها سنگ و ماشین كه نیستند، احساس دارند!، شش ماهی‌ست که تَنگِ هم کار می‌کنیم، شش ماه تَنگِ هم‌ با وسایل و ابزارِ کار کلنجار رفتن و زور زدن و كار كردن زیر نگاه سنگینِ سرپرست کار و رئیس کارگاه.
هادی برای محور كردنِ آهنِ H بدقلق، پُتک می‌زد و من قلاب جین‌بلاک را حلقه‌ی گردنِ Hکرده و دسته را نرم بالا و پایین می‌كردم تا آهن زمخت را تراز كنیم. هادی مشعل دستی را روی موضع گرفته بود و من پتک می‌زدم، ناظرِ کارفرما و رئیس اجرا هم بالای سرِ ما کار را نظارت می‌کردند.
من مثل درشکه‌چیِ مفلوکی كه كارِ یابوی پیرش را خودش انجام می‌دهد، جلوی «موتورْ جوش» را بلند کرده و می‌کشیدم، و هادی زیرِ وزن کابل‌های اَنبُر و اتصال، که حلقه‌ی دو کتفش کرده بود، پشت موتور‌ْجوش را به طرف جلو هل می‌داد، زور می‌زد و عرق می‌ریخت.
یک بار وقتی که من کابل‌های چِر شده‌ی اَنبُر و اتصالِ وِلو شده را برای جا‌به‌جایی و بردن به محل کارِ جدید رُول می‌کردم، خاک همه‌ی سر و صورت و لباس‌هایم را پوشانده بود و هادی می‌خندید و می‌گفت: شبیه خری شده‌ای که با جُل‌و‌پَلاس تویِ خاکْ‌‌روبه غلت زده باشه.
هادی توی ارتفاع جوشکاری می‌کرد. من نیروی کمکی‌اش بودم و زیر دانه‌های ریزِ مذاب و جان‌گدازِ جوش در حالی که برقِ بنفش مثل سیخ تا مغزِ مردمکِ چشم‌اَم فرو می‌رفت، الکترود و ابزارِ کار به او می‌رساندم. بعضی وقت‌ها هم كار برعکس می‌شد، من جوشکاری می‌کردم و مردمک چشم هادی آزار می‌دید.
شش ماه در بهترین و مفیدترین ساعات روزگار تَنگِ هم کار کردن و سختی کشیدن یعنی انس و الفت ، یعنی با هم بودن و هم‌دیگر را درک کردن، و به همه‌ی زوایا و زیر و بمِ اخلاق و خصوصیات هم‌دیگر پی بردن. توی این شش ماه هم‌کاری هادی یک بار قبلا مرخصی ساعتی گرفته بود. این بارِ دوم بود که مرخصی ساعتی می‌گرفت. بار اول سه ماه پیش بود، هادی هم‌زمان با مشغول شدن در این واحد، خانه‌اش را هم جابه‌جا کرده بود. از این لحاظ راضی بود و می‌گفت كه "خیلی بده آدم، تازه، جایی خونه‌ای رو اجاره کنه، اون وقت از همون ماه‌هایِ اول نتونه کار پیدا کنه تا اجاره خونهَ‌ش رو به موقع پرداخت کنه. خیلی سنگینه، آدم ضایع می‌شه- البته بَرا زن و بچه‌ها که توی محل هستند بیشتر گرون تموم می‌شه".
وقتی که سه ماه پیش، و فردای بعد از آن روزی که هادی مرخصی ساعتی گرفته بود مشغول کار شدیم، تمام روز و بلافاصله می‌خندید، من هم می خندیدم، هادی با تأثری آمیخته با لذتی درونی و در حالی که لبخند ملایمی روی لب‌هایش نشسته بود آرام می‌گفت: اَکِ هی! - اَکِ هی!، و تعریف می‌کرد: دیروز نزدیک بود که گم بشم. توی این سه ماهه شب از خونه بیرون می‌اومدم و شب بر می‌گشتم، محله و منزل هم که تازه بود و برام نا آشنا. وقتی که با تردید و مثِ غریبه‌ها از توی کوچه‌ای که هر روز صبح زود از اون خارج می‌شدم و هر شب دوباره از همون مسیر به خونه بر می‌گشتم، توی خلوت و سیاهیِ در شب فرو رفته، همه چیز مات و کِدر بود. دیروز تو روزِ روشن و تردد آدم‌ها چشم‌اَم روی رنگ‌های گوناگون و چیزهایی که ندیده بودم می‌افتاد، ساختمونی که زیرْزمین‌اِش خونه‌ام بود، رنگ آجری داشت! یعنی آجری. آجری بود. تعجب کردم، گفتم نکنه اشتباهی اومده باشم، تعجبم زمانی بیشتر شد که درست پشت دیوارِ خونه‌ی روبرویی‌مون یه درخت بزرگ خرمالو از توی حیاط بالا اومده و نیمی از طول فضای بالای دیوار رو پر کرده، از توی کوچه چه جلوه‌ی خوشی داشت. به آدم می‌خندید و به اندازه‌ی تعداد برگای سبزش میوه‌های درشتِ قرمزِ خرمالو داشت و شاید هم زیادتر! تردیدم داشت طولانی می‌شد. آخه من تاکنون همچی چیزهایی رو دور و بر و روبروی خونه‌ام ندیده بودم، هاج و واج مونده و داشتم برمی‌گشتم که دخترم با کیف مدرسه‌اش که روی کولِش بود اومد و نجاتم داد. و با تأثر و لبخندی دل‌پذیر؛ " اَکِ هِی! - اَکِ هِی!، اما امروز وقتی‌که بعد از مرخصیِ دو ساعته‌ی دیروزی وسایل و ابزارِ کارمان را در موضع جدید کار قرار دادیم و مشغول کار شدیم منتظر لبخند هادی بودم و تعریفش از دو ساعت مرخصی و لابد شنیدنِ" اَکِ هِی –اَکِ هِی" اش، که به دنبالش می‌آمد، هادی لبخند نمی‌زد، دُژم بود و چهره‌اش تلخ و از رنگ افتاده.
فکر کردم خُب شاید دیروز نتوانسته کارهایش را ردیف کند و احیانا روی هزینه‌های سنگین زندگی و پرداخت پول شهریه‌ی کلاس های آموزشگاه بچه های‌اَش کسری داشته است – آخر زندگی همه‌اش شده هزینه و مصرف چیز دیگری نمانده! اما نه اشتباه می‌کردم، هادی بیش از این‌ها گرفته بود و اخم‌هایش در هم رفته، ساعت ده شد موقع صرف صبحانه کارگاهی، یعنی ضمن کار لقمه‌هایت را ببلعی، حق نشستن نداری و همیشه در این مواقع و در میان بلع لقمه‌ها جای یکی دو شوخی و اختلاط هم باز می‌شود، انتظارم بیهوده بود و هادی نه لقمه‌هایش را بلعید و نه خندید، من و هادی عادت کرده بودیم با یکی دو گفت‌وگوی بریده و از سر و ته افتاده، دور از چشم سرپرست، کار را قابل تحمل کنیم و به این وسیله سر و دُم وقت و ساعات طولانی کار را ببریم وکوتاه‌تر کنیم.
نگرانی‌اَم زیادتر شد، ظهر شد و هادی نهارش را هم که همراه آورده بود نخورد، ولی یکی دو ساعت که از ظهر گذشت کمی سبک‌تر شد،کارگرانی که برای آب خوردن از کنار ما می‌گذشتند هم متوجه شده بودند که هادی پَکَر است و با ما شوخی می‌کردند، و هادی هم دوبار عطش‌اَش را با آب فرو نشاند، چشمانش فروغ و روشنایی گرفت و حالت ماهیچه‌های صورتش که به هم ریخته شده بود عادی شد، وقتی با اصرار خواستم صحبت کند خیلی خفیف یك بار "اَکِ هِی" گفت و به دنبال‌اَش "دیروز وقتی که در میدون گاراژ (آزادی) پیاده شدم خودمو میونِ فروشنده‌های دروه‌گرد، بساطی‌های پیاده‌رو، دست‌فروشا - سربازا- کارگرای آواره دیدم، زنایی که برای شوهراشون کارگرای میدون تره بار غذا آوُرده و حالا با بقچه‌های پر از میوه که به خونه بر می‌گشتن و همه رقم از آدم‌های زحمتکش و مردمی که در هیاهو و به دنبال معاش بودن، خیلی خوشحال بودم اما از اول شروع كردم به بُز بیاری، تازه چند قدمی از میون مردمِ به هم فشرده‌ی توی میدون پا بیرون نگذاشته بودم و داشتم از تو پیاده‌رو که کمی عریض و خلوت‌تر بود می‌رفتم یه دفعه تو پیاده‌رو، تو بساطی که فروشنده‌ای پهن کرده بود و همه رقم جنس خُرد و ریزِ چینی، مالزیایی، سنگاپوری می‌فروخت، از پس گوشم بی‌هوا صدای زنگ ساعت رومیزی بلند شد؛ دررررررر... و صدای زنگ‌اِش عینهو همون ساعتی بود که تو خونه داشتم و هر روز صبح خیلی زود و زمانی که تازه سرم از افکاری که پشت سرِ هم به مغزم فشار می‌آوُرد داره از درد خلاص می‌شه و به خواب عمیق و سنگینی فرو می‌رَم صداش بلند می‌شه، درررررر... مثِ این که از کوه سقوط کرده باشی سرت از درد می ترکه، همه جای بدن و استخون‌هات کوفته و درد می‌کنه، دَهنت تلخه. برای لحظاتی جا خوردم، خودمو گم کردم، ناسزا گفتم، خواستم دو پایی روی ساعت بپرم و صداش رو ببُرم، نمی‌دونستم صبح ِزوده یا عصره و مرخصی ساعتی گرفته‌ام؟! دَهنم خشک شد، و درجا دچار کرختی و سستی شدم و همون طور موندم که چیکار کنم؟!" هادی حرفش را تمام نکرده بود كه من مثل بشکه‌ی دویست لیتریِ پلاستیکیِ پُری که از مواد جنس دوم ساخته شده باشد و تحت فشار بشکه‌های مرغوب باشد یک مرتبه ترکیدم، آن قدر خندیدم که نزدیک بود نفسم قطع شود، صدای خنده‌ام کارگاه را پر کرد، کارگرانِ همه‌ی قسمت ها به طرف ما سَرَک کشیدند و نگاه می‌کردند، برای لحظه‌ی کوتاه‌یی فکر کردم اکسیژن به سلول‌های مغزم نرسیده، با دست پرده دیافراگم‌اَم را به طرف داخل شکم فشار دادم، به خود آمدم نگاهم روی هادی متوقف شده و خنده‌ام قطع شد. هادی همان طور یُبس و خشک گاهی نگاهش به من و گاهی نگاهش را می‌گرفت و حالش مثل قبل از وقتی شده بود كه داستانش را تعریف کرد.
شرمنده شدم و با پوزش و بدون معطلی و برای خشنودی هادی، داستان خودم و ساعتم را برای‌اَش تعریف کردم -که چطور گاهی جنی می‌شود و یا به خاطر کمی جابه‌جایی در چند ماه یک روز اعتصاب خشک می‌کند و دهانش را می‌دوزد و صدایش در نمی‌آید، و موقعی که در یک چنین روزی که دو ساعت از 5/5 صبح گذشته بود بیدار شدم مثل این بود که جک هیدرولیکی که لوله فشار قوی20 اینچی را بالا برده و همان طور که کارگر مشغول کار در زیر لوله است جک آرام آرام خالی کند و سر کارگر آن زیر مانده باشد مثل موش تو تله، یک دفعه از خواب بیدار شدم. وحشت همه‌ی وجودم را گرفته بود، سرم داشت از درد می‌ترکید، مثل این که هر چه پرنده‌ی دارکوب تو دنیاست روی تنم نشسته و به بدنم می‌کوبند نمی‌دانستم چکار می‌کنم مشتم را با غیظ در هوا چرخاندم و روی ساعت فرود آوردم، لِه و لَوَرده شد، قشقرق به پا کردم بچه هایم جا خوردند، فکر می‌کردند باید دیوانه شده باشم تا حالا توی هم‌چی ساعتی از روز این طور مرا آشفته ندیده بودند، برای یک لحظه بود، سپس همه چیز تمام شد، یعنی فروکش کردم، نشستم با زنم و بچه‌هایم صبحانه نان گرم و چایْ شیرین و پنیر خوردم، چه لذتی داشت، هیچ موقع فراموشم نمی‌شود، مثل یک غنیمت لذتش را با خودم دارم نه تنها آن پنیر و چایْ شیرین صبحانه، که بعدش وقتی توی خیابان آمدم تا با تاُخیر خودم را به کارم برسانم، بچه‌های کودکستانی با لباس‌های تر و تمیز و کیف‌هایی که پر از آب‌رنگ و مداد بود توی کولیِ روی پشتشان و دستان کوچکشان در دست مادران‌شان با هم وَرجه وُرجه می‌کردند و راه می‌رفتند، دختران و پسران جوان دلباخته‌ای که در بی‌قراری منتظر ملاقات کوچک چاقْ سلامتی با دوستان‌شان در محل قرار ناشکیب ایستاده بودند و مضطرب از تاُخیری که در درس‌شان افتاده، به‌جای قارررر و قارررر کلاغ‌هایی که هر روز صبح و در تاریکی که شب هنوز همه جا را در خود فرو گذاشته، از روی درخت‌های کاج بزرگ میدان بلند می‌شوند و در آسمان که رنگ خودش را پیدا نکرده به طرف لاشه مردارهای شب مانده به پرواز در می‌آمدند، گنجشک‌های کوچک و پر تحرک و پر سر و صدا در مقابل پرتو زرین خورشید صبح‌گاهان بر روی کاج‌ها چه هم‌همه و غوغایی بر پا کرده بودند، و ره‌گذران لحظاتی گوش به غوغای آنان می‌سپردند، و من هم‌چنان که منتظر تاکسی مانده بودم گوش به غوغای گنجشکان سپرده بودم و فکر می‌کردم که چه چیزی موجب این همه آشوب، هم‌همه و دمونستراسیون آن‌ها شده، شاید آن‌ها هم در زندگی اجتماعی‌شان 1871 و 1917 دارند، و شاید آن‌ها هم مانند ما گرفتار دشمن وحشی شده‌اند که از مغاک و مدفن تاریخ گذشته سر بر آورده و در روشنایی، بهروزی، نشاط و شادی را روی آن‌ها بسته، و برای رهایی از تیره‌گی، نکبت و فقر و ظلمتی که گرفتار شده‌اند انجمن بر پا کرده! درست در همان مکانی ایستاده بودم که هر روز پیش از روشنایی سوار مینی‌بوس سرویس شرکت می‌شدم، نیزه‌های خورشید در خطی راست بر دانه‌های شبنمی که بر روی سبزه و چمن کنارم نشسته بودند فرو می‌رفتند ، و در هر قطره شبنمی پری خورشید کوچکی بود و گل بنفشه ای که به سختی و با تلاش بسیار سرش را از درون علف‌ها بیرون آورده بود، روی برگ‌های رنگارنگش دانه‌های شبنم لغزانی بود، که در پرتو خورشید هفت رنگه ی کوچکی برفراز سرش بوجود آمده بود، بنفشه کوچک هزار راز داشت و من هر روز بدون کم‌ترین توجه‌یی و محروم از لذت دیدارش بودم، در تاکسی نشستم، بوی عطر و اُدوکُلن فضای تاکسی رو پر کرده بود و من در مسیر کارگاه می‌رفتم و پلک‌های چشم‌هایم روی هم افتاده و با احساس دل‌پذیری مطابق معمول و عادتی که شامه‌ام در سرویس مینی‌بوس کارگری پیدا کرده بود، بوی خواب همراه با بوی زنگ و خردهْ ریزِ فلزات و بوی براده‌های داغِ ریزی که در لباس مانده و در تن عرق کرده و نم‌ناک نشسته، با بوی تینر و رنگ و بوهای کارگاهی دیگری که قاطی شده بود در سرم می‌پیچید و فکر می‌کردم تا چند دقیقه دیگر در میان دوستان کارگرم هستنم .
آن روز را فراموش نمی‌کنم و همه‌اش را مدیون اعتصاب خشک ساعتم بودم که لب دوخته بود و من خورد و خمیرش کردم، و بعدها همیشه فکر می‌کردم چرا ساعتم را خورد کردم؟ مگر با سکوتش در آن روز آن همه لذت به من نبخشید! عاقبت دریافتم که برای این با مشت خوردش کردم که تمام 365 روزِ سال گذشته و پیش از اتفاقِ آن روز، هر روز صبح و پیش از این که روز از دل شب بیرون بیاید بدون هیچ گذشتی و با پر رویی و بی‌حیایی دررررررر بیدارم می‌کرد. وقتی قصه‌ام در این جا خاتمه یافت هادی به طرفم آمد و چهره‌اش بازتر و لبخندش نمایان‌تر بود، دست راستش را روی شانه چپم گذاشت و سرش نزدیک گوشم و شنیدم که دو بار پشت سرِ هم "اَکِ هِی" گفت و مکثی کرد، نگاه‌اَش در چشم‌هایم متوقف شد آخر داشت قصه دیروزش را تعریف می‌کرد که من ترکیده بودم و داستان ساعت خودم را برایش گفتم و حالا ازش خواستم دنباله‌ی قصه‌ی مرخصیِ دو ساعته‌ی دیروزش را ادامه بدهد از همان جا که صدای ساعت بساطیِ پیاده رو حالش را گرفته بود. نگاه‌اَش پر از محبت و حمایت شوق انگیز بود تا کنون هیچ موقع تو نگاه خانواده‌ی خودم، پدرم، مادرم، برادرانم، خواهرانم، پسرم، دخترم و فَک و فامیلم این قدر محبت و دل‌گرمی ندیده بودم که از توی نگاه هادی احساس می کردم.
بهش گفتم: فدایت شوم، می‌فهمم، حس می کنم، حداقل توی همین مدت کم که با هم بودیم خیلی چیزها از تو یاد گرفتم؛ و داشتم مثل همیشه احساساتی می‌شدم، "هادی چطوری بِهت بگم! مثِ ماهی‌گیر زحمت‌کشی که بچه‌های کوچک و گرسنه‌اش تو خونه‌ی سرد و بی‌رونق‌شان در انتظارند تا پدرشون با ماهی‌هایی که از دریا گرفته برگرده، گرمی و شادی رو براشون به خانه بیاره و ماهی‌گیر دریا رو می گرده و ماهی می‌خواد! منم انتظار دنباله‌ی قصه‌َت رو می‌کشم" !
-"مثِ کشاورزی که همه امید و آرزوهاش رو همراه با دونه‌هایی که برای رفع گرسنگی بچه‌هاش در خاک کرده، در انتظار رشد و باروری دونه‌هاش بارون می‌خواد اگر همه سیل‌ها و بارون‌های دنیا بر او و زمینش بباره تا زمانی که محصولش به ثمر ننشسته آشوب و دل نگرونیش کم نمی‌شه احساس بی آبی و تشنگی می‌کنه! هادی بر من ببار و قصه‌َت رو برام بگو!"
هادی روبرویم بود و متین و پر قدرت: اَکِ هِی، باشه می‌گم!، خیلی خوب سوار شدی،- خوب می‌رونی،- تو بزرگترین قصه‌های عالم رو می‌گی- قصه‌ی کارگرا و کشاورزا، قصه‌ی من پیش‌کِش؛ و ادامه داد، "توی پیاده رو و میون جمعیت راه افتادم از ابتدای خیابون مدرس به طرف بازار - چهار راه اجاق – پارکینگ شهرداری – میدون شهرداری و بالاخره دبیر اعظم ، پانصد متری رفته بودم نرسیده به گردنه‌ای که با شیب ملایم به طرف بازار می‌رفت، روبروی مغازه حجره مانندی در سمت راست خیابون که تلویزیونش رو روی میز پیش‌خوان مغازه گذاشته بود رسیدم، وسایل مذهبی و خرده‌ریز و سی‌دی و کاسِت قاریان قرآن و نوحه‌خوانی و وسایل زنجیرزنی، تسبیح، مهر، سجاده و پرده‌هایی که اسم امامان روشون نوشته و هزار جور جنس بنجل و خرافاتی دیگه می‌فروشه، و فروشنده به تقلید و یا از روی اقتضای شغلش دارای ریش و تسبیح و چفیه‌ست، قبلا چنین مغازه‌هایی با خط فروش چنین خرت و پرت‌هایی کم بود، حالا اگر همه رو داخل یک ردیف قرار بدی یک راسته بازارکهنه رو تشکیل می دن که با وام گرفتن از ابزار و تکنیک دنیای مدرن، تجهیز شده‌اَن، به تلویزیون وُلُم داد، صداش بلند شد، صدای خدا بود که توی خیابان و توی گوشم، مغزم و سرم پیچید،"إِنَّ الَّذِینَ كَفَرُوا بِآیاتِنا سَوْفَ نُصْلِیهِمْ ناراً كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیرَها لِیذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِیزاً حَكِیماً" " یقیناً كسانى كه به آیات ما كافر شدند به زودى آنان را به آتشى [ شكنجه آور و سوزان ] درآوریم، هرگاه پوست‌شان بریان شود، پوست هاى دیگرى جایگزین آن می‌كنیم تا عذاب را بچشند; یقیناً خدا تواناى شكست ناپذیر و حكیم است " موی بدنم سیخ شد، یک لحظه اسید معده‌ام ترشح کرد، و زردآب جمع شده در معده‌ام حالم رو به هم می‌زد، سرم گیج رفت و جلو چشمام رو سیاهی گرفت، و صدای بنده‌گان و ماموران خدا که "الله اکبر" سر می‌دادن، هرکاری می‌کردم دست‌هام باز نمی‌شد، داخل یک اتاق شبیه به قُماره و درگوشه‌ای خلوت که حفاظتِ امنیتی می‌شد، سفت و سخت به چوبی که شبیه صلیب و در زمین کوبیده شده بود، بسته شده بودم، و کف پاهام در رأس صلیب، همون جایی که کتف‌های پسر یوسف نجار قرار داره، بسته شده بود، و یک کیسه شن روی سینه و شکمم، و پارچه‌ی زمخت وکثیفی رو برای خفه کردن صدام روی سر و توی دهنم فرو كرده بودن، از قبل یک لایه ضخیم ده پانزده سانتی‌متری شن و ماسه کف اتاق قماره مانند پهن کرده بودن تا خونی که از پاهای محکومین الله ریخته می‌شه تو شن و ماسه فرو بره و در نهایت شن و ماسه‌های آغشته به خون رو عوض کنن، و معلوم بود که پیش از من شن و خاک آلوده شده وکارگزاران الله بیکار نبودن و این تجهیزات رو برای من تدارک ندیده بودن.
دو سه روز پیش از این که پاهایم به صلیب بسته بشه بر اثر ضرباتی که به بدنم وارد شده بود، در هم کوفته، و تنم مثِ لاشه کبوتر سر بریده و پَرکنده‌ای کبود و بنفش بود، و در بعضی مواضع که ضربه بر استخوون‌هام وارد شده بود، شدید درد می‌کرد و تب داشتم، احساس می‌کردم تنها استراحتی طولانی تو بستری روی آتیش‌دون حموم و یا موتورخونه‌ی کشتی‌ست که حالم رو خوب می‌کنه، در سوز و سرمای اول اسفند بود و با تنها لباس راه راهِ کذایی و با دمپایی‌ها، تو یک محوطه‌ی سیمانی که آب سرد و در حال یخ زدن جمع شده بود، به دستور بازجویم دمپایی‌ها رو در آوردم و در حالی که چشمام با چشم‌بند سیاهِ نمدیِ محکمی بسته شده بود، تو حوض‌چه و آبِ جمع شده پیش رفتم تا جا‌یی که آب به زانوهام می‌رسید، دستور توقف دادن، اسیر بودم، به همون شکل نگه‌اَم داشتن تا زمانی که دیگر از سرما نمی‌تونستم روی پاهام بایستم، به طرف صلیب کشیده و به اون بسته شدم، دو بازجو و دادیار دادگاه مثِ سه سگ وحشی و بی صاحب و یله به جونم افتادن، یکی روی سرم نشست و یکی با کابل توپُر شلاق می‌زد، چَن دقیقه دنبال کابل توپُر دلخواهشون گشته بودن، وقتی کابل در دست خالد عراقی نام مستعار دادیار برکف پاهام فرود می‌اومد حس می‌کردم تیکه‌ای از گوشت کف پام با برگشتن شلاق به سقف می خوره، فحش می‌دادن و جا عوض می‌کردن، و شلاق می زدن، و نوک سوزن‌هایی که جابه‌جا توکف پاهام فرو می رفت، تا مبادا پاهام سِر بشه و ضربه رو احساس نکنم، و من در دل روز در ظلمت و تاریکی فرو رفته بودم، و صدای الله اکبری که تو گوشم بود.
ضربه‌های کابل تو‌‌پُر که فرود می‌اومد، سنگین و عمیق توی جونم می‌نشست، درست روی قلبم بود، و قلبم می‌خواست از توی سینه‌ام بیرون بزنه، مثِ پرنده‌ای آزاد که در تمام عمرش برای اول بار اسیر دست‌های قوی بشه می‌خواست به بیرون بپره، ولی نمی‌تونست، تنفس و دم و باز دمم چنان تند شده بود که برای لحظاتی مونده بود برگرده یا فرو بره و راه تنفس و گلوم و سینه‌م تو آتیش می‌سوخت، آخرین حرفایی که از زبون خالد می‌شنیدم فحش به خودم به همشهری‌هام و به در و دیوارِ شهرم، که مرتب نیروی طرفدار سازمان‌های سیاسیِ مخالف رژیم تولید و تو جامعه فعال می کنه و به صدام که چرا این شهر رو نمی زنه و ویرون نمی‌کنه، و می‌گفت: نباید روی پاهاش راه بره، باید چار دست و پا راه بره. کف پاهام رو شیار زد، مثِ این که ساق پاهام تا زیر زانو تو لجن فرو رفته باشه،کبود و بنفش شدن.
می‌لرزیدم و چمباتمه زده بودم، تنم خیس عرق شده بود، به دنبال صدای خدا که قطع شده بود و دیگه نمی‌اومد، یکی از آوازای مرثیه‌ای و مضحک رژیم پخش می‌شد.
کربلا ،کربلا ما داریم می‌آییم... بهشتی، دستغیب، صدوقی، رجایی ما داریم می‌آییم.
و من اصلا نمی‌دونستم کجام، دستی بازوم رو گرفت "هی آقا، اینجا خطرناکه نشسته‌ای پاشو، ماشین زیرت می گیره!" و صدایی دیگه؛ "کمکش کن آقا، شاید غشی باشه!" و من فکر می‌کردم نمی‌تونم روی پاهام بایستم، بلند شدم "آقا ممنونم حالم خوب شده."
بلند شدم، تصمیم رو گرفته بودم، برای همیشه جمعیت رو گم نکنم، و خودم رو تو جمعیت گم کنم، به طرف دبیر اعظم راه افتادم تا عینکم رو تعمیر کنم، و جمعیت تو این قسمت از مسیرم زیادتر بود، تند و تند می‌رفتم، و جمعیتی که از روبرویم می‌اومد مثِ گندم‌زاری که نسیم عصر هنگام بهاری بر اون بِوَزه و مثِ یک تنِ واحد با گام هایی که بر می‌داشت بالا و پایین می‌شد، جمعیت جوونی که به فاصله در حاشیه پیاده‌روها، در جمع‌های دو سه نفری در حال گفتگو بودن و حرف و ذکرشون از موسیقی اعتراضی زیر زمینی بود، از بیکاری، گرونی و انتقاد و اعتراض از وضعیت عمومی موجود بود، بالاتر از میدون شهرداری و در ابتدای دبیراعظم بودم،‌‌ آدرس عینک سازی رو از یک جمع جوون در حال گفتگو درکنار پیاده رو گرفتم، با فاصله از دکه روزنامه فروشی، برگ های درخت چنار در بالای سرشون درمقابل وزش نسیم کف می‌زدن، و صدای برگ‌ها شباهت زیادی به صدای زمین لرزه‌ای که در حال اتفاقه داشت، و شبیه گام‌های میلیون‌ها انسان در مسیر راهپیمایی بزرگ تاریخ، "کمی بالاتر سمت چپ آقا، زیاد دور نیست چار تا مغازه اونور تر، از جلو مغازه کفش فروشی عبور کردم، مغازه دوم بغلش عینک سازی بود ،جلو رفتم و خواستم وارد بشم، همون طور که پام رو بلند کرده بودم تا روی موزائیک‌های نخودیِ کف مغازه بذارم سخت چندشم شد، و دچار ناراحتی و وضعیت بد عصبی شدم، ماهیچه‌های صورتم منقبض شد و در هم رفت. دستی قوی، محکم به طرف داخل هلم داد، به چشمام چشم‌بند بسته بود، جسم خیلی بزرگی شبیه کلاه کاسکت روی سرم و بر مغزم فرود اومد، و تا اومدم که دستام رو برای محافظت حلقه‌ی سرم کنم ضربات پی در پی با همه گونه ابزار بر بدنم وارد می‌شد، روی پیشونی و روی سرم، روی کتفام، و مشت و لگد از همه سو حواله‌ام می‌شد، توی انبار بزرگ و سوله مانندی بودم که تموم اطراف اون پر بود از انواع و اقسام وسایل و ابزار اوراقی، سه چهار نفر مثل سگ یله که از زور درندگی و پاره کردن طعمه‌های خود هار شد بودن، به من حمله ور شدن و ضربه می زدن، شبیه توپ فوتبالی در وسط اون‌ها بودم، با ضربه یکی به طرف دیگری پرتاب می‌شدم، تنها موزائیک‌های نخودی کف ساختمان رو می‌دیدم، فضای وسیعی بود، روی سرم ریخته بودند و به قصد کشت و از پا در اُوُردنم کتکم می زدن، تا هشیار بودم مقاومتی رو که در زندگی‌نامه‌ی رهبران جنبش کمونیستی خونده بودم، فراموش نکردم، ضربه‌های بی وقفه روی دستام که روی سرم چفت کرده بودم، روی دنده‌هام، تو ساق پاهام، توی فک و صورتم، تو یك لباس راه راه و بدون پوشش کافی بودم، زمستون بود و من تو آتیش، دستام و انگشتام هر کدوم از ده‌ها ناحیه شکسته، کله‌ام مثِ این که هزار لیمو امانی تو اون کاشته‌ان، لب و لوچه‌ام بر اثر ضربات چنان ورم کرده و سنگین شده بود که جمع نمی شدن و مثِ این که از من نیستن، گوش‌هام شکسته و پوستی بر اون‌ها نمونده بود، و دماغم از تراز افتاده و در حال خون ریزی بود، خون سراپام رو گرفته بود، به فاصله هر یک ساعت و یک فصل بی وقفه کتک خوردن زیر شیر دستشویی برده می‌شدم و خون سر و صورتم رو پاک می‌کردم، خنکای آبی رو که در اون لحظه‌ها توی صورت گُرگرفته‌ام می‌پاشیدم و آبی رو که از یقه ام سرازیر می‌شد و روی تن چون آهنِ داغ و گداخته‌ام می‌نشست هرگز فراموش نمی‌کنم، وقتی که آب تو دهنم ریختم و با خون غلیظِ دهنم توی دستشویی بیرون ریختم، اصلا باورم نمی‌شد و تا اون وقت ندیده بودم پوست تن آدم، اون هم دهن، به اندازه‌ی کف دست و بیشتر مثِ وصله‌های بزرگ بادکنکی که ترکیده شده باشه از بغل و آستر داخلی دهن و لب و لوچه‌ام کنده می‌شد و پهن توی دستشویی می‌افتاد و یا آویزون به دهنم بود.
در چند روز گذشته، پیش از این من و بازجوم دو زانو روبروی همدیگه نشسته و چشم‌بند روی چشمای من بود، مثِ دو راهب بودایی، از صبح بین ساعت هفت و هشت تا نزدیکی‌های ظهر، یازده و نیم، و عصرها از بعد از ظهر تا غروب آفتاب همون طور کشیده توی صورتم می‌نواخت، و گاهی هم حرفی می‌زد: می‌خواهی شناساییم کنی؟-دستم رو ببین؟، دست‌اش رو پایین می‌گرفت و جلو می‌اُورد، و من از زیرِ چشم‌بند نگاهم روی دستش افتاد، استخوون بندی ضعیف و زنانه‌ای داشت، ولی ماهیچه‌ای بود و پوستش سبزه، ناخن‌هاش مثِ این که خون زیرشون نبود سفید، سفید و تهوع آور، و به فاصله و در میون آنتراکتی که خودش تعیین می‌کرد انگشت نشانه و شصتش روی موهای سبیلم بسته می‌شد و با یک فشار در هر بار چند تایی از تارها و موی سبیلم رو می‌کند، و ادامه می‌داد-می‌خوای پرده‌ی گوش‌اِت رو پاره کنم؟ و من ساکت بودم، و او با كینه با ضربه‌ای هولناک به گفته‌اش عمل کرد، شنوایی‌م رو اَزَم گرفت، و از اون روز تا حالا زنگی تو گوشم به صورت ممتد نواخته می‌شه، شب، روز، در خلوت و توی جمع، اعصابی برام نمونده.
باز هم خالد دادیار و دو سه تا از همکاراش، بازجوهای اطلاعات سپاه، تو یه انبار سوله مانند با موزائیک‌های نخودی تا غروب و وقتی که هوا تاریک می‌شد بی وقفه کتکم می زدن، گوشام نمی‌شنید، سرم گیج میرفت، و در سرم و توی مغزم وحشت بیداد می‌کرد، و با هر ضربه به سمتی پرتاب می شدم.
تنم به تن عابرین می‌خورد، آقا حواست کجاست!-بابا چشماتو بازکن!- چِت شده هم‌شهری! دستام رو دور سرم چفت کردم، روی لبه جدول آبرو کنار خیابان نشستم، بدنم داشت آروم می‌گرفت، عرقِ روی تنم در مقابل وزش نسیم بهاری دمِ عصر خشک می‌شد و خنکای دلپذیری در تنم حس می‌کردم، بوی شکوفه‌ی بادوم، آمیخته با بوی عطر گل یاس همراه با نفس‌هام که عادی می‌شد، بوی شکوفه‌های بهار نارنجِ شهرهای شمال، و در جنوبِ روزهای ابریِ آخرِ اسفند‌ماه و خاطرات سال‌های اول دهه‌ی شصت، سال‌های شور و مبارزه، سال‌های پیکار و مقاومت در حفره‌های ذهنم زنده شد، تهران ملتهب و در تب می‌سوخت، آوردگاه میون انقلاب و ضد انقلاب، میون سازش و خیانت، و نبرد و مقاومت، نخستین میتینگ اقلیت بعد از انشعاب اکثریت، به خیابون اومدن چهل هزار نیروی کار، علیه سرمایه و اضداد، حراست از سنت کمونیست ، و برافراشتن پرچم سوسیالیست، آخرین سروده‌های شاعر مردم:
در شعله منجمد خون می تابد
شعله ای در دهان
شعله ای درچشم –
--ادامه................
در میان پلاکاردها
انقلاب
با پیشانی شکسته و خون چکان
می خواند
و با صدای درخشان جهان و
رود خانه ها
و رفیقان جهان *
و جهان کمونیست را
می سرایند و
می سرایند
با دسته گل هایی از خون
برفراز میتینگ تاریخ" (1)
مهرداد چمنی (2) دانشجوی هم دوره‌ی دانشگاهی‌م، سرزنده و با صورت پُر، چشمای نافذ و سرشار از اراده و عمل و با خط سبیل باریکش تو پیاده رو اون طرف خیابون سرِ قرار منتظرم بود، از تعمیر عینکم گذشتم و پشت به مغازه عینک سازی عرض خیابان رو به تندی طی کردم و اون طرف خیابون وارد مغازه‌ی نوشت‌افزاری شدم یک بسته ورق آ- چار و چندین کارت مقوا در همون قطع و بزرگتر همراه با ماژیک ، اسپری رنگ ،قلم مو و جلوتر پارچه وکلیه وسایل و ملزومات تبلیغی برای اول ماه مِی (11اردیبهشت) روز جهانی کارگر خریداری کردم و با سرعت راه خونه رو در پیش گرفتم، اول ماه می 11 اردیبهشت روز جهانی کارگر در راهه.
قصه‌ی هادی که به اینجا رسید، نتوانستم جلو خودم را بگیرم این بار من با صدای رسا" اَکِ هِی "گفتم، بغضم ترکید، مانند بغض ابرهای پاره پاره‌ی بهاری در مقابل پرتو خورشید، قطرات درشت باران و نیزه‌های فروزان خورشید، با اشکم و لبخندم هادی را سخت در بغل فشردم، هادی برای من نمونه‌ای ازمسئولیت، آگاهی، تعهد و صداقت و فداکاری بود، میزان دلبستگی‌اش را به آرمانش و کارگران را می دانستم، و لحظاتی بعد هادی می‌خندید و من می‌خندیدم، هادی می‌خندید و من می‌خندیدم مثل روزی که هادی درخت خرمالو را دیده بود، کارگران که در این یکی دو ساعت پایان عصر کاری با کنجکاوی شاهد و ناظر من و هادی بودند ما را دوره کردند، و هادی ادامه داد "اول ماه مه روز جهانی کارگر در راهه"، و با انگشت اشاره دستش که مرتب به طرف خودش و من نشانه می رفت تند تند می‌گفت: من تاریخچه‌ی اول ماه مِی رو می‌آرم، تو اعلامیه‌ی مشترک جنبش کارگری رو می‌آری، من تراکت و پلاکاردهای اول ماه می رو می‌آرم و تو اعلامیه های توضیحی و سیاسی کارگران رو می‌آری!
این گفتار به دیالوگ آهنگین کارگران تبدیل شد، من تاریخچه‌ی اول ماه می را می‌آورم، تو اعلامیه مشترک جنبش کارگری، اجتماع کارگران بالا گرفت، کارگر ریز نقشی خود را در میان کارگران بالا کشید، شبیه همان گل بنفشه‌ای که در چمن کنار ایستگاه بود، و خود را میان سبزه‌ها بالا می‌کشید تا آفتاب را ببیند، غریو صدایش در میان کارگران و در فضای کارگاه پیچید: برخیز ای داغ لعنت خورده! و به دنبالش ترجیع بند سرود انترناسیونال توسط کارگران سر داده شد-
روز قطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسانها
*****
روزقطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونالست است نجات انسانها
اول اردیبهشت ماه هشتادونه- کامیاران – پورحسن خیرخدایی



1)جهانگیرقلعه میاندوآب از اعضا وکادرهای کارگری فدائیان اقلیت درمیتینگ اقلیت بعد از انشعاب اکثریت توسط پاسداران و اطلاعات رژیم ربوده و ترور شد، جسد جهانگیر که گلوله در چشمش و دهانش خورده بود در سرد خانه پیدا شد، و آخرین سروده‌های شاعر انقلابی و هنرمند رزمنده سعید سلطانپور برای جهانگیر سروده شد "جهان کمونیست"
2)فدایی خلق مهرداد چمنی
رفیق مهرداد در سال 1337 در کرند غرب به دنیا آمد. پس از اتمام تحصیلات متوسطه در دانشگاه رازی کرمانشاه در رشته بیولوژی ادامه تحصیل داد. در سال 57 به سازمان پیوست و در سازماندهی مبارزات دانشجویی استان نقش موثری داشت. رفیق مهرداد فعالیت های تشکیلاتی‌اش را پس از انشعاب سال 1359 با گرایش اقلیت سازمان ادامه داد. وی نماینده دانشجویان پیشگام دانشگاه علوم کرمانشاه و پس از انقلاب فرهنگی رژیم و تعطیلی دانشگاه‌ها مسئول بخشی از تشکیلات استان کرمانشاه شد و با آگاهی علمی و دقیقی که داشت به تشکیل کلاس‌های آموزش تئوریک و آثار کلاسیک برای دانش آموزان، معلمین، دانشجویان و کارگران دست زد. در سال 60 درکنگره سازمان اقلیت شرکت نمود. مهرداد بارها مورد تعقیب مزدوران رژیم قرارگرفت. در سوم فروردین 61 با یورش پاسداران به فرماندهی مراد شمسی به منزل مسکونی‌اش دستگیر و در ستاد مرکزی پاسداران زیر شکنجه های وحشیانه قرارگرفت. رفیق مهرداد تمام اسرار را درسینه خود حفظ نمود و زیر شکنجه به شهادت رسید. پیکر مهرداد در روز ششم فروردین بر روی شانه های هزاران زحمتکش در کرند به خاک سپرده شد.
یادش گرامی باد!