‏نمایش پست‌ها با برچسب يادمان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب يادمان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

"علی اشرف درویشیان، خسرو گلسرخی و فریدون تنکابنی در مرکزِ رفاهِ دروازه غار" «علی دروازه غاری»


"علی اشرف درویشیان،  خسرو گلسرخی و فریدون تنکابنی  در مرکز رفاه دروازه غار"

علی دروازه غاری




 
حالِ چندان خوبی‌ نداشتم. آن روزها زیاد تویِ نخِ درس‌خوندن نبودم. دل​ام گرفته بود. سوارِ اتوبوسِ دوطبقه که شدم، طبق روالِ معمول رفتم طبقه‌یِ دوم. بعضی‌ از بچه‌هایِ محل و هم‌مدرسه‌یی‌‌ها هم بودند، اما هردوطبقه تقریبا خالی‌ بود. بغلِ پنجره نشستم و سیگاري آتیش زدم. سمتِ راستِ اتوبوس، مکانِ همیشه دل‌خواه‌ام بود. نگاهي به اطراف انداختم. جمال سمتِ چپ نشسته بود و سرش تویِ یک کتاب غوطهور بود. از این‌که تمام زندگی‌م رو گذاشته بودم و داشتم جبر و مثلثات می‌خوندم. حال‌ام گرفته بود. نمی‌دونم چي​م بود ولی‌ از درس‌خوندن و حفظ‌کردنِ جَفَنگیاتِ  شیمی‌ و فیزیک کلی‌ دل‌خوربودم. هوا گرفته و مه‌آلود بود. درختانِ بیدِ کنارِ جاده با هر وزشِ باد به کناره‌ها سرِ تعظیم فرود می‌‌آوردند و برگ‌های خود را به پایین می‌‌ریختند. جویِ کنارِ خیابان مملو از برگ‌های زرد و نارنجِي بود که با حرکتِ ماشین​ها هر طرف می‌لولیدند و گاه‌گاه به آسمان‌ها پرواز می‌کردند. خیابانِ رِی پر از پیاده‌روهای خالی بود و بویِ سکوت پايیز را می‌داد.
من سردرگریبان و دنبال راه و چاره‌ای بودم. که از درس‌خوندن طفره برم. از این‌که کلاس  ده‌م رو به رشته‌ی ریاضیات رفته بودم، سخت متنفر بودم. خیلی‌ دل‌ام می‌خواست که به رشته‌یِ ادبیات می‌‌رفتم و یا یک گوشه‌اي کِز می‌کردم و فقط سیگار می‌‌کشیدم. دل‌ام از دنیا و بی‌گانه‌گی‌هاش زده شده بود. یک‌آن متوجه شدم که قَهقهه‌یِ جمال اتوبوس رو به هم ریخته. گویا اصلا توجه‌يی به‌ اطراف نداشت.
من سرش داد زدم که: "هری وِسَر چه مرگته؟" (جمال کرمانشاهی بود و به همه‌یِ ما می‌گفت هری وِ سَر؛ یعنی‌ خاک بر سر.) اصلا توجه‌يی‌ به سوال من نکرد. دوباره سرش داد زدم که: "روله چه مرگته که این‌جوری می‌خندی؟" بازهم بی‌‌توجه سردرکتاب می‌‌خندید. هیچ وقعی به اطراف  خود نداشت. پُکِ محکمی به سیگار زدم و بغل​دست‌اش نشستم. فضای بین کتاب و صورت‌اش رو پُر از دود سیگار کردم. بدون آن‌که تفاوتی‌ در تامل و تمرکز او گذاشته باشم. دست‌اش رو به طرف من برد و بین دو انگشت‌اش رو باز کرد. گویا حواس‌اش از اوضاع جمع بود و آن‌چنان هم بی‌وقع نبود. سیگار را بینِ دو انگشتانِ سبابه و میانه‌یِ او گذاشتم. گفتم: "خاک بر سر، چی‌ می‌خونی‌؟" در همین حال به طرف جلد کتاب خیز برداشتم و سعی‌ کردم اسم كتاب رو ببینم. جمال گفت: "روله صبر کن. مگر چهار‌ماهه به دنیا اومدی؟" پُکی به سیگار زد و دوباره لاينقطع قاه‌قاه خندید. کتاب را به من حواله کرد. دود سیگار را با لب‌خند بیرون زد. اسم کتاب "از این ولایت" بود. از علی‌ اشرف درویشیان.
من در حال ورانداز کردنِ کتاب بودم که جمال، کتاب رو از دست​ام قاپید. گویا سیگار رو قورت داده بود و حالا دوباره تشنه‌یِ کتاب خوندن بود. پس‌گردنی محکمي به‌ش زدم و شروع کردم دعوا کردن و فحاشی که: "مرتیکه نصف سیگار رو به گند زدی، اون‌قدر هم آدم نیستی‌ که یک لحظه بگذاری به کتاب‌ات نگاه کنیم؟" قبول کرد که کتاب رو با هم بخوانیم. داستانِ جالبي‌ بود. بی‌‌توجه به ایستگاه‌هایِ اتوبوس و مسافران مشغول خواندن شدیم. جمال از من سریع‌تر می‌‌خواند. من فراموش کردم که حال‌ام گرفته بود. من هم‌چون او غرقِ کتاب شدم و می‌‌خندیدم. داستانِ کوتاهي‌ بود از زبان یک بچه که با پدر و برادرش صبحِ اولِ جمعه به حمام می‌‌رفتند. چه ساده، چه  زیبا، چه هم‌آهنگ با زندگیِ‌ من. داستان اما در کرمانشاه بود. پسرک آخرِ سر پیروزمندانه و تمیز از حمام در می‌آد. به اِزاش من و جمال دو ایستگاه عقب ماندیم. من او رو مقصر می‌‌دونستم، ولی‌ خوش‌حال و خندان تا خانه را پیاده رفتیم. آخه ما هم‌کوچه‌ای بودیم.
داستان، یادِ پدرِ مرا هم زنده می‌‌کرد که هم​راه او و سه برادرم به حمامِ عمومی می‌رفتیم. گویا تمامیِ داستان در دروازه غار اتفاق افتاده بود به‌جز تکیه کلام‌هایِ کرمانشاهی که در مورد ما بایستی ترکی‌ ادا می‌شد. واقعا تراژدیِ مضحکي بود. غم و اندوه ما به صورتي خنده‌آور.
از جمال خواستم که کتاب رو به من به عاریت بده تا من هم بتونم اونو بخونم. پسرِ شوخي بود، رک و راست. همیشه لهجه‌یِ فارسی‌اش رو با چند ضرب‌المثلِ‌ کرمانشاهی قاطی‌ می‌کرد: "بچو، گُم بو هری و سر"، "یهودی خاک بر سر برد، مرده شور قیافه‌یِ نحس‌ات با اون عینکِ چار​چشمی‌ات رو ببرن، خُب برو خودت بخرش. سعی‌ کن به نویسنده‌اش کمک کنی‌ تا شاید کتاب‌اش رو بفروشه و پولی‌ گیرش بیاد. زیادی هم نِق بزنی‌ آن‌قدر می‌زنم‌ات که به خر بگی‌ امام. گم بو هری وسر."
آن‌قدر این فحش‌ها رو گفته بود که من به ساده‌گی‌ اون‌ها رو می‌فهمیدم. محکم به کله‌اش زدم و گفتم: "خاک بر سر خودت و جّد‌ و آبادت! مرتیکه‌یِ اشک، هنوز آدم نشدی و حرفِ حساب حالی‌ات نیست؟ حداقل آدرس‌اش رو بده. دُنگ‌ات نیاد! کتاب از انتشارتِ شباهنگ بود. در خیابان شاه آباد، پاساژ صفوی طبقه‌ی دوم. من اما واقعا نمی‌دانستم که این آدرس کجاست.
چند روز بعد حدود بیست تومنی رو که پس‌انداز کرده بودم با خود برداشتم و با آگاهی‌ از این‌که شاه‌آباد طرف‌هایِ لاله‌زار است و نزدیکی‌‌هایِ بالاشهر. با اتوبوس تا پارکِ شهر رفتم. فکر کردم که اتوبوسي بگیرم و برم شاه‌آباد. متاسفانه چنین چیزی امکان نداشت. در نتیجه با ناآگاهی از مسافت، شروع کردم به راه​رفتن. به اصطلاح خودمان، خط ۱۱ رو گرفتم. سلانه‌سلانه خودم رو به لاله‌زار رساندم. خیاباني که برایِ من چون کارناوال‌هایِ فرنگي جلوه می‌‌نمود. سر و صدايي از هرگونه و چراغانی از هررنگ. عکس دخترانِ نیم‌لختِ خم‌شده با کفش‌هایِ پاشنه​بلند و ربردو شامبر تا باسن، با زناني که هم‌چون حَرَم​سرا در حالِ رقص جلوه می‌‌نمودند. از مردان، بیک ایمان‌وردی و فردین رو در هر تابلویي می‌دیدی. از سالن‌ها، صدایِ فیلم‌ها می‌اومد که هیجان در اون‌ها جلوه می‌‌نمود.
مجذوبِ دست​فروشی‌هایِ کنارِ خیابان بودم که چشم‌ام به یک چرخ‌دستی‌ِ  پُرازکتاب افتاد با یک علامت تبلیغاتیِ هفتاد درصد تخفیف. عجب! تا به حال هیچ کالایی ندیده بودم که قیمت‌اش این‌همه تویِ سرش خورده باشه.  با لَه‌لَه و عجله، تمام میز را گشتم. اول از قیمت‌های پایین شروع کردم. گویا برایِ قیمت کتاب بیش‌تر ولوله کرده بودم تا محتوایِ کتاب. خوب به یاد دارم که کتابي‌ خریدم به نام "یخِ سرد" که علی‌رغمِ سال‌ها نگه‌داری از اون، هرگز اون رو نخواندم. نصفِ پس‌اندازم رو به ساده‌گی‌ خرج کردم. کتاب‌هایي‌ از همه نوع. از کارآگاه مایک هامر (میکی اسپلین) تا داستان‌هایِ عشقی‌ و منظومه‌هایِ سرخورده‌گانِ تاریخ.
من هم‌چون تازه‌واردان به تهران، کارگران فصلی که لاله‌زار رو معبد زیبایی و سیرک‌های اعیانی می دیدند، اون رو سلانه‌سلانه و با ولع قدم می‌زدم. عجب جایِ پرهیجانی بود. مردی از داخل باجه‌یِ سینما و کاباره‌ها با صدایِ "آقا بیا تو!" از یک‌سو و از طرفِ دیگر عکس‌هایِ زیبا و جذاب و اندامِ شهوت‌انگیزِ خود، سالن رو بَزَک کرده بود، حسِ طمع رو جلب می‌‌کرد. جالب آن‌که وقتی‌ یکی‌ از این عکس‌ها رو از هرسمت نگاه می‌‌کردی هنوز چشم‌اش تو رو نگاه می‌‌کرد. و فقط تو رو!
خیابانِ لاله‌زار به دو قسمت تبدیل می‌‌شد. سمتِ جنوبِ لاله‌زار با شمال آن دارای دو خاستْ‌گاهِ متفاوت بودند. دربخشِ جنوبی، دختران و هیجاناتِ زندگی‌‌اي پُر سروصدا جلبِ توجه می‌کرد و قسمت شمالیِ آن، مملو از بزازی‌هایِ پُر از طاقه‌هایِ رنگُ‌‌وارنگ و مردمی که دنبالِ خرید بودند، می‌گردید.  ساختمانِ پلاسکو با تمامی‌ِ زیباییِ خود بویي از تفریح نداشت. مردم هم دو گونه جلوه می‌‌کردند. آن یکی‌ به دنبال تفریح بود و به​آغوش​گرفتنِ اندامی رو می‌‌طلبید که شهوتِ جنسی‌‌ش رو، غریزه‌یِ وجودش رو بیرون بريزه و این یکی‌ به پوشیدنِ لباس و کفش قناعت می‌‌کرد.
انتشارت شبگیر شباهنگ در طبقه‌یِ دوم یا سوم و در آخرِ پاساژ بود. سریع از چند کتاب فروشی که دیدم گذشتم، مبادا که حرص و طمع من دوباره گل کنه. پیدا کردنِ انتشارت شبگیر شباهنگ واقعا مشکل بود. می‌خواستم کتاب مورد علاقه و دلیل اومدن‌ام را پیدا کنم و بِرَم.
کتاب​فروشی خلوت بود و قفسه‌ها هم از هم‌چه کتاب‌هایِ‌ زیادی برخوردار نبودند. مردي با عینکي به​چشم، که بیش‌تر به نعلبکی شباهت داشت، اما شفاف با چهره‌ا​​ي اصلاح کرده و سیبلي پُرپُشت که بیش‌تر به علی‌اللهی‌ها می​موند، پشتِ میز نشسته بود، که گویا موهایِ سرش هوسِ ریزش کرده بود. حدودِ چهل سالي می‌‌نمایاند. به نظر بلند قد هم نمی​اومد.
کوتاه هم نبود. گویی میانگین بود. نه چندان چاق و خِپِل. سر و صورت سفید و منظمی داشت. به گمانم با ادب هم جلوه می‌‌نمود. پشت میز نشسته بود و با کاغذ‌هایی‌ ور می‌رفت. من به محض وارد شدن سلامی‌ کردم و سریع به طرف کتاب‌ها رفتم. حوصله‌یِ وقت‌گذرانی رو نداشتم. حدود یک ساعتی‌ رو تو لاله‌زار گذرانده بودم و یک ساعتی‌ هم پیاده آمده بودم. قبل از اون‌كه مادرم دل‌واپس می‌‌شد باید به خانه بر‌می گشتم. یکی‌دوتا از کتاب‌ها رو انتخاب کردم. همه‌اش در این فکر بودم که با ده‌ تومنِ باقی‌‌مانده چه می‌تونم بخرم. به زبان ساده داشتم چُرتکه می‌‌انداختم که مردِ پشتِ میز، پشتِ سرم سبز شد.
لهجه‌یِ جالبي‌ داشت. تا اون لحظه فارسی‌ رو این‌چنین نشنیده بودم. زیبا و با متانت بود. اصطلاحات کوچه بازاری هم در كلام‌اش یافت نمی‌‌شد: "می‌خواهید کمک‌تان کنم؟" دستور زبان رو همان‌طور که در مدرسه یاد گرفته بودیم ادا می‌‌کرد، نه مثل: "کمک می‌خوای؟"
هه‌هه خنده‌ام گرفته بود. گفتم: "بله دارم دنبال کتاب‌هایی می‌‌گردم که جمع‌شان از ده‌تومن تجاوز نکنه. در ضمن باید کتاب از این ولایت هم توش باشه."
گفت : "چه‌طور؟ مگر از آن کتاب خوش‌تان آمده؟"
"بله آقا، یه داستانی توش بود که از خنده منو کشت و این رفیق و بچه محل ما نگذاشت که همه‌یِ کتاب رو بخونم. گفت: "گور بابات! برو بخرش شاید نویسنده هم چیزی گیرش بیاد". در ضمن داستان‌اش منو یاد بابام می‌انداخت که بچه‌گی‌‌ها باهاش حمام می‌رفتیم. خیلی‌ عالی‌ بود. واقعا دَم نویسنده‌اش گرم."
لب‌خندی بر لبِ او نشست. نمی‌دانم به‌خاطر دل‌ْخامیِ من بود یا صداقت من یا این‌که تجلیل از داستان. نگاهی به دستم کرد. چند کتابی‌ در آن دید. اون‌ها رو با اجازه از من گرفت و بر یکا‌یک‌شان دید سریع ديد زد. نفس عمیقی کشید. گویا صحبت مرا فراموش کرد و یا غم به دل‌اش نشست. گفت: "این‌ها را از کجا آوردی؟" من هم حراجی بودن آن‌ها و قیمت آن‌ها رو توضیح دادم. دوباره لب‌خندی بر گونه‌های‌اش نمایان شد. این لب‌خند ولی‌ با آن لب‌خند قبلی‌ فرق می‌کرد. شاید از دل‌سوزی بود و یا شاید از حقارت. هرگز نفهمیدم.
کتاب‌هایی رو برای خریدن پیش‌نهاد کرد. با توضیح کوتاهی‌ از هر کدام که در چه موردی هستند. اول جویا شده بود که در چه زمینه‌ای طالب هستم و دوست دارم از چه بخوانم. برای من داستان‌های ساده و واقعی‌، فقر و دروازه غار، کودکان و زشتی‌های جامعه و زیبایی‌های زنده‌گی‌ مطرح بود. از خودم، خانواده‌ام ،از لاله‌زار و سینماهای آن گفتم. اما او با نگاه کنجکاو مرا و حرکات مرا دنبال می‌کرد و در عین حال کتاب‌هایی را از قفسه برای من در می‌آورد. من اما قبل از هر چیز با قیمت کتاب‌ها ور می‌رفتم و اون‌ها رو جمع می‌زدم.
"این را نه"، "این یکی‌ گرانه"، "اینا بیش‌تر از ده تومن می‌شن"، "از این ولايت سی‌وپنج ریاله." بی‌چاره یک‌باره متوجه شد که با شصت‌وپنج ریالِ باقی‌مانده حدودا دو سه تا کتابِ دیگر بيش‌تر نمی توانم بخرم و تمامی هم‌وغم او برای فروختن کتاب اثری ندارد. هیچ راه دیگری برای شیره مالیدن سرِ من وجود ندارد. الا و بلا من شصت‌وپنج ریال بیش‌تر ندارم.
به یک‌باره گفت: "من بیست​درصد تخفیف می‌دهم و آن کتاب از این ولایت را هم چهل​درصد، این‌طوری می‌تانی بخریدشان." هرگز "می‌توانی"‌ رو "می‌تانی" نشنیده بودم. راست‌اش خجالت کشیدم بپرسم اهل کجایی‌. از شادی اما در پوست خود نمی‌گنجیدم. بارم رو پُرکردم. به حساب‌کردن که آمدیم با توجه به چهل​درصد و سی​درصد و بیست​وپنج​درصد تخفیف، کار از ده‌تومن هم گذشت. بی‌چاره، یِه​هو از آب در اومد که "شما سه تومان هم به من بده‌کار می‌شوید." ایشان بدون هیچ‌گونه ناراحتی‌ ادامه داد که: "اشکالی‌ ندارد، دفعه‌یِ بعد که می آيید این‌جا، بدهی‌تان را هم بیاورید."
احساس کردم که دارم کلاه برداری می‌کنم. از صداقت این انسان خوب که گویا به خارجی‌‌ها بیش‌تر شباهت داشت، با آن فارسی‌ صحبت کردن با ادبانه‌اش نبایستی سوء‌استفاده می‌‌کردم. این بابا چهل​درصد تخفیف داده و حالا سه تومان هم بده‌کار از آب در اومدم. نه اصلن میل  به سوءاستفاده نداشتم. آخر دنبال کتاب دل‌خواه‌ام آمده بودم و این بی‌چاره را هم نیم‌ساعتی‌ علاف کرده بودم. گفتم: "نه آقا. به‌تره که من یکی‌‌دوتاشون رو بگذارم این‌جا و به شما بده‌کار نباشم. وقت هم نخواهم کرد که این‌ها رو بخوانم. تازه نمی‌دانم که کِی‌ برمی‌گردم. شاید اصلا افتادم و مُردم. بهتره که این‌ها رو بعدا بخرم."
لب​خندی به زیباییِ گلیي بهاری بر چهره‌اش نشست. خون را می‌توانست دید که زیر پوست صورت‌اش به هیجان آمده بود. می‌خواست که کتاب‌ها را در پلاستیکی‌ یا پاکتی بگذارد. دور و بَر را ورانداز می‌کرد، که من از موقعیت استفاده کردم و پرسیدم که آیا صاحب کتاب‌فروشی هست. گفت که نه، فقط یک دوست است.
جَل‌الخالق! کارِ من خراب شده بود. اگر دفعه‌یِ دیگر می‌‌آمدم و این بابا این‌جا نبود چه کار باید می‌‌کردم. مثل گل وا موندم. کاش اون کتاب‌ها رو برمی‌داشتم. خب کار از کار گذشته بود. گفتم: "شما همیشه این‌جا هستید؟" گفت: "نه، بعضی‌ اوقات این​جای​ام."
در این میان جوانکی وارد شد با ریشي سیاه، جینِ لوله‌تفنگی و پیراهنِ کرکیِ آبی رنگ به تن داشت. مرتب و تمیز بود. از او پرسید: "آقا س. می‌دانی کاغذ یا پاکتی هست که این آقا (یعنی‌ من) بتاند کتاب‌ها را توی آن بگذارد؟"
س. به پشت میز رفت و کیسه‌یِ پلاستیکی‌ای رو در آورد و به من کمک کرد که کتاب‌ها رو اون‌جا جا بدم.  بسیار صمیمی‌ بود. از این‌همه زحمت و محبت رنجیده بودم. گویا من سرِ او کلاه گذاشته بودم. ولی‌ بیش از هر چیزی وقت او را با حساب‌های ده تومن و چرتكه زدن‌های ذهنی‌ام هدر داده بودم. دستم را به سوی‌اش دراز کردم  به علامت خدا حافظی. گفتم: "اسمم علی‌ هست. شما؟"
گفت: "من هم علی‌ هستم، علی‌ اشرف."
به یک‌باره رنگ‌ام قرمز شد. ‌"ای دادِ بیداد. این همان نویسنده‌یِ کتابِ دل‌خواهِ من است؟". قبل از آن‌که تمامیِ کلمه‌یِ درویشیان از دهان‌ام درآید، گفت: "بله، درویشیان". و رو کرد به جوانک ریشو و ادامه داد که: "آقا س. هر وقت ایشان آمدند بیست​درصد به‌شان تخفیف بدهید به حساب من."
و این‌چنین شد که من مشتریِ دائمی شدم. البته نه فقط در خریدنِ کتاب، که در خواندن آن هم. انتشارات  شبگییر شباهنگ هم گه‌گاه پاتوق من شد.
بی‌چاره آقای محمدی، صاحب کتاب فروشی، نه تنها وضعِ مالی خوبی‌ پیدا نکرد؛ بل‌که در اوایل انقلاب ۵۷ در خیابانِ انقلاب به طورِ مرموزي ترور شد. من نفهمیدم چه‌گونه و چه‌طور؟! روح‌اش شاد.

علی دروازه​​​​غاری
1384

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

شعرِ شب «پیمان فاضلی»؛ به مناسبتِ سالگردِ قتلِ پوینده و مختاری (نوزدهِ آذرماه)


شعرِ شب
به مناسبتِ سال​گردِ قتلِ پوینده و مختاری (نوزدهِ آذرماه)
پیمان فاضلی


« شب»

از این​جا
که پایِ شب​آلوده​ام را در بُهت​اش احضار می​کنم
شب،
از این​جا آغاز می​شود
که من بی​دریغ می​شوم.

در دست​های​ام طالع شدم
                  در پرواز
                  در عشق،
تا دریافتم
که شب
         از این​جا آغاز می​شود؛
دُرُست از همین​جا که با دست​های​ام
                                         - من-
پرنده​هایِ عاشق را
                      به خاک می​سپارم.



۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

احمد شاملو 85 ساله می­شود! «محمد قراگوزلو»

 به بهانه یِ روزیاد میلاد احمد شاملو
احمد شاملو 85 ساله می شود!
تقی ارانی به روایت احمد شاملو 
محمد قراگوزلو





درآمد
21 آذر 1389 احمد شاملو، رفیق دردانه­ و استاد یگانه­ی ما، 85 ساله می­شود و زنده­گی پر خروش­اش در شط جوشان تاریخ اجتماعی این روزگار، استمرار پایدار خواهد داشت. بی­شک. هر چند شاملو در یکی از روزهای آذر 1304 بر این "وادی پاتاوه نهاد" اما "جخ / آن روز از مادر زاده نشده بود/ عمر جهان بر او گذشته بود". به یک مفهوم واقعی، شاملو از تبار آن انسان­های رزمنده و ستیهنده­ئی است که از دوران طبقاتی شدن مناسبات اجتماعی، در یورش به وهنی که بر انسان رفته، به جمع جامعه پیوسته است. هم از این رو او با ممدوحان شعرش به دنیا آمده و با آنان به خاک افتاده است. از تقی ارانی و آبایی و وارتان سالاخانیان و سرهنگ سیامک و مرتضا کیوان تا گروه حنیف­نژاد و اعضای سیاهکل و مهدی رضایی و احمد زیبرم و خسرو گلسرخی.
باری، آن­چه در ادامه خواهد آمد بُرِش کوتاهی از زنده­گی و مرگ تقی ارانی­ست. به بهانه­ی روز یاد میلاد احمد شاملو. در تاریخ پر بار اما کم برگ مبارزات سوسیالیستی این کهن بوم و بر، تقی ارانی چهره­ئی درخشان و کم بدیل است که شیوه­ی زیست­نامه و چیستی مبارزه و مواضع سیاسی او چنان­که شایسته است، گفته نشده. کم و بیش ماه پیش بود که یکی از دوستان عزیز، از من پرسید: "راستی دفاعیات ارانی در دادگاه نوشته­ی خود اوست، یا این­که پس از مرگش، توسط شاگردان و هواداران­اَش تدوین شده؟" این مقاله را که پاسخی به آن نازنین نیز هست به همو پیش­کش می­کنم. ناگفته نگذرم که متن گوشه­ئی است از کتاب "من درد مشترک­ام" (صص:268-261). کتابی که از قرار تا وضع بر این منوال است، هرگز منتشر نخواهد شد!
قصیده برای انسان ماه بهمن
     « تو نمی­دانی غریو یک عظمت
     وقتی که در شکنجه­ی یک شکست نمی­نالد
                                                چه کوهی­ست!
     تو نمی­دانی نگاه بی­مژه­ی محکوم یک اطمینان
     وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره می­شود
                                                     چه دریایی­ست!
     تو نمی­دانی مردن
     وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
                                                         چه زنده­گی­­ست!
     تو نمی­دانی زنده­گی چیست، فتح چیست
     تو نمی­دانی ارانی کیست...» (ص:62)
شعر بلند قصیده برای انسان ماه بهمن - دومین شعر از دفتر قطع نامه - در ستایش تقی ارانی سروده شده است. به جز زبان خطابی و احساس شورانگیز و پرتنینی که بر شعر حاکم است، آشکاره­گی مضمون و بس­آمد اسامی تاریخی نیز به ما کومک می­کند تا به یاری تاریخ سرایش آن (بهمن 1329) دریابیم با شاعری 25 ساله مواجهیم که تحت تأثیر ماجرای مرگ یکی از مبارزان سیاسیِ آوانگاردِ روزگارِ خود به شدت برآشفته و به چهره­ی حاکمان خون­ریز پنجه کشیده است. از نکات قابل تامل شعر یکی هم این است که شاملو کوشیده با نام بردن از ویتنام و چین و اندونزی و حمله به دیکتاتورهایی همچون ناپلئون، هیتلر و فرانکو و رضاخان به ظرفیت­های سیاسی شعر خود جنبه­ی انترناسیونالیستی بدهد. همدردی با مبارزان کمونیست فرانسوی (ژرژپولیتسر، ژاک دوکور) - که در جریان اشغال فرانسه توسط نازی­ها تیرباران شدند – و همصدایی با "گیتار یکی لورکا" آن هم در شعری که به مناسبت قتل یک تئوریسین مارکسیست سروده شده، موید جهت­گیری شاملو به سوی سوسیالیسم است. تعرض شاملو به عمق تاریخ ایران و تحقیر داریوش شاه – که از طریق شیهه کشیدن اسبی حشری به قدرت رسیده - و تنبیه کنائی عدالت کذائی انوشیروان و مضامینی از این دست نه فقط به فربه­گی مضمون شعر یاری نرسانده بل­که ضمن تقلیل شعر تا حد بیانیه­ی منظوم سیاسی به درازگوئی نیز انجامیده است.
این شعر - جدا از تأثیرپذیری شاملو از وقایع­ اتفاقیه­ی آن سال­ها - شعری فوتوریستی و سفارشی به نظر می­رسد که احتمالاً به توصیه­­ی چپ­های مبارز - امثال مرتضا کیوان - شکل بسته است تا در اندازه­ی مقاله­یی سیاسی ژورنالیستی علیه دیکتاتوری پهلوی به کار رود. چنین شعرهای متوسطی نه فقط از اعتبار موقعیت تقی ارانی در سیر تطور جنبش چپ ایران نمی­کاهد بل­که به سبب جایگاه سراینده­ی آن به جاودانه­گی مبارز یاری هم می­رساند.
تقی ارانی فرزند ابوالفتح ارانی سال 1274 شمسی در تبریز متولد شد و پس از طی تحصیلات مقدماتی به تهران آمد. متعاقب پایان آموزش متوسطه در دارالفنون و قبولی در آزمون اعزام به خارج به منظور فراگیری پزشکی به آلمان رفت، اما در رشته­ی فیزیک به اخذ درجه­ی دکترا نائل آمد. ارانی در دانشگاه برلین زبان عربی درس می­داد و از جمله دانش­جویان شاخص ایرانی بود که برای امرار معاش حتا به حرفه­ی حروف­چینی نیز روی کرده است. او در همان شهر برلین روزنامه­ی "پیکار" را راه انداخت و به تدریج با محافل کمونیستی آلمان و غرب آشنا شد و به محض مراجعت به ایران روزنامه­ی "دنیا" را منتشر کرد. مقولات مندرج در مقالات و مباحث این مجله بهترین راه بررسی و ارزیابی چیستی دومین مرحله­ی فعالیت کمونیستی در ایران به شمار تواند رفت.
«در اواسط دهه­ی1930 که فعالیت کمونیستی غیر قانونی اعلام گردید، این مجله تنها کانالی بود که از طریق آن اندیشه­های مارکسیستی در ایران اشاعه­ می­یافت. [در همین زمان بر اثر فشار دیپلوماتیک ایران و یک سال پس از به قدرت رسیدن حزب نازی روزنامه­ی "پیکار" در برلین توقیف شد.] در ایران [نیز] فعالیت حزب کمونیست بر اساس قانون مجازات مقدمین علیه امنیت کشور مصوب ژوئن 1931 [خرداد1310] کاملاً محدود شد و بسیاری از کمونیست­ها به زندان افتادند. این قانون در سال 1937 [1316 شمسی] دامن گروه ارانی را هم گرفت. استناد دادگاه در صدور حکم دستگیری این گروه محتویات مجله­ی "دنیا" بود. این مجله [به طور مشخص] فلسفه­یی ضد ایده­آلیستی و ضد متافیزیکی و تفسیری قاطعانه از تاریخ و فلسفه­ی سیاسی به عمل می­آورد. نظرات مجله [که از افکار ارانی تأثیر مستقیم می­گرفت] درباره­ی مفهوم دولت و علاقه­ی طبقاتی و جدل طبقاتی تحت تأثیر همین جهت­گیری بود. ارانی در مقاله­یی تحت عنوان "بشر از نظر مادی" نوشت: "دولت دستگاهی است که از سوی زورگو به وجود آمده تا سلطه­ی خود را بر طبقات ضعیف حفظ کند. دو سیستم قانون­گذاری و قضایی و نیز نهادهای آموزش و پرورش و هنر همه­گی زیر سلطه­ی دولت قرار دارند. در یک جامعه­ی طبقاتی هر جنبه از حیات اجتماعی و سیاسی دارای پایگاه طبقاتی می­باشد و به سود طبقه­ی حاکم سازمان­ داده شده است. لذا ابلهانه است که تصور کنیم چنین سازمانی هرگز بتواند خوشبختی و شادکامی برای مردم خود فراهم سازد ." (تقی ارانی، 1945، ص: 38) ویژه­گی بارز نوشته­ها و آموزش دکتر ارانی در شیوه­ی علمی آن بود. او می­کوشید تا اصول اساسی مارکسیسم لنینیسم را به زبان نسبتاً ساده بیان کند. [در ایران] ارانی اولین نویسنده­یی بود که به معرفی نظریات مارکسیستی در شاخه­های مختلف علوم دقیقه و به صورت یک رشته کتاب­های درسی در این زمینه پرداخت. هواداران­اَش او را صرفاً یک روشن­فکر متعهد به جامعه­شناسی علمی و تعهدات سیاسی نمی­دانستند، بل­که یک مارکسیست واقعی و انسان دوست به شمار می­آوردند که تلاش می­کرد اصول مارکس و لنین را به موضوع مشکلات داخلی و بین­المللی ایران [به تعبیر خودش] به مبارزه­ی "خلق­های رنجبر برای به دست آوردن حقوق مشروع خود" ارتباط دهد. هواداران ارانی در شمار آموزگاران و دانش­جویان و حقوق­دانان و قضات و رهبران اتحادیه­های کارگری بودند.
در آوریل 1937 [1316 شمسی] دکتر تقی ارانی و پنجاه و سه نفر از اعضای برجسته­ی این گروه به جرم نقض قانون مجازات مقدمین علیه امنیت کشور بازداشت و زندانی شدند. در جریان محاکمه مقالاتی از مجله­ی "دنیا" ارائه شد تا ثابت شود این گروه در فعالیت­های مارکسیستی دست داشته­اند. تمام اعضای گروه این اتهام را رد کردند و مدعی شدند که فقط مطالبی را درباره­ی ماتریالیسم دیالکتیک منتشر کرده­اند. دکتر ارانی ضمن حمله­ی شدید به قانون پیش­گفته - که به نظر او برخلاف عدالت و قانون اساسی بود - به زندانی شدن کمونیست­های رشت – که قبل از وضع این قانون بازداشت شده بودند – اعتراض کرد و آن­را عطف به ماسبق دانست. ارانی در تمام دفاعیات خود، سرشت علمی نظریات مارکسیستی را مورد تاکید قرار داد و از دادگاه پرسید: "چگونه یک دولت می­تواند به سرکوب عقاید­ی دست زند که شالوده­ی علمی آن­ها به کهنه­گی تاریخ بشری است و کلیه­ی جهات زنده­گی فردی و اجتماعی را بر حسب عقاید کاملاً علمی و منطقی می­نگرد؟" ارانی گفت "هیچ مکتب اجتماعی یا مذهبی به اندازه­ی سوسیالیسم درباره­ی این عقاید قلم­فرسایی نکرده است. بدیهی است که یک قانون بدون بررسی دقیق ادبیات سوسیالیستی نمی­تواند این مکتب را ممنوع سازد." (مرتضا راوندی، 1362، [تفسیر قانون اساسی ایران] صص: 63-57)1 محاکمه­ی گروه 53 نفر با محکومیت ده نفر از رهبران­شان از جمله ارانی، بهرامی، کامبخش، الموتی، بقراطی، پژوه، صادق­پور و... به ده سال زندان و دیگر اعضا به سه تا هفت سال زندان - تمام شد. [برخی معتقدند] که شخص ارانی در 4 فوریه­ی 1940 به دلیل بی­توجهی زیرکانه­ی مقامات زندان درگذشت و با مرگ خویش خاطره­ی یک شهید را برای هواداران­اَش به جای گزارد که در سال­های بعد از نام او سودجوئی­ها کردند.» (سپهر ذبیح، 1364، صص:125-122، بازنویسی شده)
دوستان نزدیک و هواداران ارانی معتقدند که او از سوی ماموران اداره­ی تأمینات شهربانی رضاشاه در زندان قصر شدیداً شکنجه شده و به همین سبب نیز به قتل رسیده است. از سوی دیگر ارانی بین روزهای 10 تا 14 بهمن 1318 به ترز مشکوک و نامعلومی در زندان درگذشت و ماموران بهداری زندان مرگ او را بر اثر ابتلا به بیماری تیفوس دانستند. اما بزرگ علوی – از اعضای گروه 53 نفر که در دادگاه به 3 سال زندان محکوم شد – در کتابی به همین نام (53 نفر) تصویر دیگری از مرگ ارانی ترسیم کرده است:
«... مرگ دکتر ارانی از آن مصیبت­هائی است که کلیه­ی کسانی که در زندان بوده و اسم او را شنیده و یا یک­بار او را در سلول­های مرطوب کریدور سه و چهار موقت دیده بودند هرگز فراموش نخواهند کرد... روز چهاردهم بهمن 1318 نعش دکتر ارانی را به غسال­خانه بردند. یکی از دوستان نزدیک دکتر ارانی طبیبی که با او از بچه­گی [جوانی] در فرنگستان معاشر و رفیق بود، نعش او را معاینه کرد و علائم مسمومیت را در جسد او تشخیص داد. مادر پیر دکتر ارانی، زن دلیری که با خونِ دل وسائل تحصیل پسرش را فراهم کرده بود روز چهاردهم بهمن 1318 لاشه­ی پسر خود را نشناخت. بی­چاره­ زبان گرفته بود که این پسر من نیست. این طور او را زجر داده و از شکل انداخته بودند. همین مادر چندین مرتبه دامن پزشک معالج دکتر ارانی را گرفته و از او خواسته بود که پسرش را نجات دهد و به او اجازه دهد دوا و غذا برای پسرش بفرستد [اما] دکتر زندان در جواب گفته بود این کار میسر نیست. برای آن­که به من دستور داده­اند که او را معالجه نکنم... بنابراین اولیای زندان و شهربانی از رفتاری که با دکتر ارانی کردند هیچ قصدی جز قتل او را نداشته­اند. اگر مسموم کردن دکتر ارانی مسلم نیست به طور قطع منظور آن­ها از این شکنجه و آزار هیچ چیز دیگری جز نابود کردن او نبوده است. ما یکی دو روز پس از 14 بهمن 1318 از مرگ بزرگ خود باخبر شدیم. آن روز یکی از شوم­ترین ایام دوره­ی زنده­گانی ما پنجاه و سه نفر بوده است. مردان بزرگ مثل بچه­هائی که مادر خود را از دست داده باشند، گریه می­کردند...» (بزرگ علوی،1357، ص:206)
بزرگ علوی در جای دیگری باز هم از مرگ دکتر ارانی به عنوان "قتل" یاد کرده است:
«... اما دکتر ارانی تا آخرین دقیقه­یی که زیست می­کرد دست از تبلیغات ضد ظلم و زور برنداشت. چند ماه قبل از آن­که به دست یکی از وقیح­ترین جلادان دنیا کشته شود...» (پیشین، ص:53)
با وجودی که شکنجه­ی زندانیان سیاسی در زمان دیکتاتوری رضاخان امری رایج بود، اما به دلیل وضع به شدت ضد بهداشتی زندان­ها و شیوع بیماری تیفوس دور نیست که ارانی به همین بیماری در گذشته باشد. به هر ترتیب مرگ هر مبارزی می­توانست بهانه­ی مناسبی برای شهید نمایی و تعرض به ماشین سرکوب پهلوی به دست دهد. چنان­که شعر شاملو یازده سال پس از مرگ ارانی سروده شده و در آن بیش از هر واژه­ی دیگری کلمه­ی "خون" آمده است. پس از مرگ تقی ارانی حزب توده او را – که مبارز­ی خوش نام بود – به خود منتسب و مصادره کرد. گفته می­شود روز 15 مهر 1327 که شاه در دانشگاه مورد سوقصد قرار ­گرفت توده­یی­ها در آرامگاه ارانی جمع شده و قصد یورش به تهران را داشتند. توده­یی­ها با اعتقاد به کشته شدن ارانی بر آن بودند که ماموران تأمینات عمداً او را به سلول بیماران تیفوسی انتقال داده و از این طریق باعث قتل او شده­اند. در مقابل پیروان مستقل ارانی معتقد بودند که اگر او نمی­مرد هرگز اجازه­ نمی­داد امثال عبدالصمد کامبخش و نورالدین کیانوری حزب توده2 را به آلت دست روس­ها و مجری محض دستورات K.G.B تبدیل کنند. شاملو در جریان مصاحبه­یی بر نظر هواداران مستقل تقی ارانی در خصوص مرزبندی احتمالی او با حزب توده مهر تائید زده و گفته است:
« ارانی یک انسان دانا و هوشیار و کوشا و صمیمی و شرافت­مند بود. برخلاف دیگر سران حزب توده و تا آن­جا که درباره­­اش نوشته­اند و خوانده­ایم رفتارش در زندان، پایداری­اَش و مقاومت­اَش تا حد مرگ حساب­اَش را از دیگران که سردمداران حزب توده باشند، جدا می­کند. دیگرانی که از همان اول خیانت کردند و لودادند و همکاری کردند در قیاس با شخصیت پایدار و مقاوم آدمی که به هر حال زنده­گی خود را گذاشت پای عقیده­اَش. هر کسی که زنده­گی خود را پای عقیده­اَش بگذارد، مثلاً یک گاوپرست که جان­اَش را فدای حماقت گاوپرستی بکند برای من حرمتی ندارد. ولی خوب حساب این آدم با دیگران جدا بود.» (پاشایی، ص:609)
برای پی بردن به عمق این اظهارنظر می­توان در قیاسی به اصطلاح مع­الفارق زنده­گی، مبارزه و مرگ تقی ارانی را با امثال ایرج اسکندری و نورالدین کیانوری مقایسه کرد. باری فریدون رهنما وزن، هیجان و احساسات شعر قصیده برای انسان ماه بهمن را به اشعار ناظم حکمت و پی­یر مورانژ مانسته دانسته و چنین نوشته است:
«در دیباچه­یی که تریستان تزارا برای اشعار ناظم حکمت نگاشته می­نویسد " از سن پل­رو، دسنوس، ماکس ژاکوب، بنژامن فُندان و پی­یر ونیک به این طرف، شعر بازی معصومانه­اَش را از دست داده" و همین یکی از زبان پر ابتکار، شعر به یک­پارچه زنده­گی تبدیل گشته است. با همان تکان­ها، سیاه­چال­ها، زخم­ها و دیوانه­گی­های مربوط به آن. شعر کار چاقو را هم می­کند:
« تو نمی­دانی مردن/ وقتی که انسان مرگ را شکست داده است/ چه زنده­گی­ست/ تو نمی­دانی زنده­گی چیست، فتح چیست/ تو نمی­دانی ارانی کیست.»
می­تواند خواننده ساکت بماند؟ - می­تواند تنبلی نادانی را به جای عکس­العمل تحویل شاعر دهد؟ - دیگر منظره­یی نیست که خواننده به برانداز کردن آن اکتفا کند. باید به میدان آید و حرف بزند. "تو نمی­دانی"ها از منزل­اَش او را بیرون کشیده­اند. ریتم و وزن از خارج بر شعر و شاعر تحمیل نشده، بل­که اوامر و احساسات "صبح" [شاملو] را اجرا می­کند. ژان پره­و که آلمانی­ها اعدام­اَش کردند راجع به اولین اشعار پی­یر مورانژ می­نویسد "چیزی که او در شعر امروز ما وارد کرده رجحان احساسات، رجحان حرکت و تلاش بر اشکال و تصاویر است" کاری که مایاکوفسکی، لورکا، نرودا و والت ویتمن از طرفی و از طرف دیگر فولکلور سیاه­پوستان و لنگستون هیوز انجام دادند و امروز ناظم حکمت، نزوال، نیکلاس گوی­بن، آموریم و ایواشکه­ و­یچ در تکاپوی زنده نگه­داشتن آن­اَند...»
(مقدمه­ی فریدون رهنما، بر چاپ اول قطع نامه،1330)
صرف­نظر از هیجان و احساس تند شاملو که در سراسر شعرهای قطع نامه و هوای تازه حاکم است و گذشته از بیان خطابی - که ویژه­گی مدح و ذم در شعر فارسی است - در شعر قصیده برای انسان­ ماه بهمن نام ارانی دوبار آمده و به همراه عنوان شعر (انسان ماه بهمن) این شبه قصیده­ی طولانی را در مناسبت و به یاد و خاطره­ی انسانی خاص محدود کرده است. استفاده­ی شاملو از کلمه­ی "قصیده" برای نامیدن این شعر، به سبب خاستگاه پیش­گفته است. قصیده­ی بهمن از جمله مدایح بی­صله­یی است که شاملوی جوان در آن کوشیده است از مسیر تکرار مکرر واژه­ی "خون" و بهره­مندی از وزن یک بند و مسلسل­وار، مرگ­ ارانی را قتلی خونین شبیه تیرباران نشان دهد. تا آن­جا که شعر به رگباری از "خون نامه" تبدیل شده و همه­ی بی­حیثیتی پادشاهی "بی­­همه چیز" را هدف گرفته است.


پی­نوشت:

1. در مورد محاکمه­ی 53 نفر و نحوه­ی دفاع جانانه­ی دکترتقی ارانی، شیواترین روایت را بزرگ علوی به دست داده است. بنگرید به فصل 23 از کتاب پنجاه و سه نفر تحت عنوان محاکمه­ی "پنجاه و سه نفر" (بزرگ علوی ،1357،صص:186-155):
«شاهکار محاکمه­ی پنجاه و سه نفر نطق دکتر ارانی بود. دکتر شش ساعت و نیم صحبت کرد. دوست و دشمن را بُهت فراگرفته بود. آژان­ها و صاحب­ منصبان شهربانی با دهن باز به او نگاه می­کردند.» (پیشین، ص:173)

2. نخستین کُنگره­ی حزب کمونیست ایران در سال1920 در اواخر مرحله­ی اول نهضت گیلان به رهبری سلطان­زاده شکل گرفت و حزب توده متشکل از بقایای گروه ارانی در اکتبر 1941 (15 مهر1320) تاسیس شد. غالب موسسان این حزب مورد عفو ملوکانه!! قرار گرفته و "آزاد" شده بودند.

---

محمد قراگوزلو
Mohammad.QhQ@Gmail.com

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

مِضراب خاطرات تنهایی








مِضراب خاطرات تنهایی


(در سوگِ پرویز مشکاتیان که نوای سازش هم‌دَمِ تنهایی‌اَم در سلول انفرادی بود)

پژمان رحيمی



 توضیح وبلاگ: این نوشته توسط یکی از هم‌کارانِ وبلاگ پروسه برای ما ارسال شده است. این نوشته در واقع سال گذشته و درست زمانی که هم‌کارِ ما در زندان بود توسط ایشان نوشته شده است. هدف ما از انتشار این نوشته یکی احترام به هنرمند گرامی پرویزمشکاتیان و گرامی‌داشت یاد و خاطره‌ی این هنرمند ارزش‌مند است و دیگر این‌که حال و هوای یک زندانی در جای‌جایِ این نوشته نمایان است و از این لحاظ هم ارزش انتشار دارد.




در شرایطی که اکنون به سر می‌برم به هر چیزی نمی‌توان به راحتی مشغول شد و حتا فکر کرد، چه برسد به این‌که فرصتی بیابی و قلم‌فرسایی کنی و دردِ دل‌اَت را با کاغذ و قلم در میان بگذاری. کمی اگر بخواهم به فکر و خیالی آویزان شوم یا جایِ خواب گیرم نمی‌آید و یا غذای کافی نصیب‌ام نمی‌شود!! این نوشته را در چند مرحله نوشته‌ام و علت‌اَش هم وضعیت پیش‌گفته است، اما پریشانی‌اَش را هم دوست دارم. نمی‌توان همیشه شیشه‌ی ویترین را دستمال کشید و به قول فروغ با هر فشار هرزه‌ی دستی خوش‌بختی را استفراغ کرد، این  وضعیت‌اَم هم از کلیت زنده‌گی‌اَم جدا نیست. در زمانه‌ی خصوصی‌سازیِ فراگیر منابع زیستِ انسانی و پیمان‌کاریِ ارزش‌های بشری، زیست و رفتار «درصدی» پیامدی چندان عجیب به نظر نمی‌آید. زنده‌گیِ تکه پاره شده‌ام در این وضعیت هم شکل و شمایل ناقص خود را به مانند وضعیت قبلی‌اَم بازسازی کرده است. خیالِ سر کشیدنِ باده‌ی ناب را باید به کناری گذاشت. دیگر چه جای خواندنِ «من بنده‌ی آن دم‌اَم که ساقی گوید/یک جام دِگر بگیر و من نتوانم» است! به‌تر است با وضو وارد بازار بورس شد و برای افزایش «درصدی» از زنده‌گی، نواله‌ی ناگزیر را با آب تصفیه شده‌ای که از یکی از هزاران سوپرمارکت خوش آب‌ و رنگ خریده‌ای نوشِ جان کنی. گر بدین سان زیست باید پاک...
***
مدتی‌ست که به هزار و صد دلیلِ خداپسندانه در زندان به سر می‌برم و چند روزی‌ست که دیگر به انتظارِ نافرجام روز و شب را خط می‌زنم. دیروز(1/7/88) پدر‌م آمده بود و کتابی را از طرفِ دوستی عزیز برای‌اَم هدیه آورده بود. آن دوست گرامی و هنرشناس جمله‌ای را اول کتاب برای‌اَم نوشته بود:«خیلی متاسف‌اَم، پرویز مشکاتیان هم رفت».

در جواب یکی از هم‌بندی‌های‌اَم که اصرار داشت کتاب را ببیند گفت‌اَم: «تو از این جمله چیزی می‌فهمی؟منظور‌اَش چیست؟». هم‌بندیِ مهربان هم اول نگاهی به من کرد و بعد کتاب را از دست‌اَم کشید و جمله را خواند. بعد دوباره نگاهی به من کرد و انگار که کسی خود را جایی مزاحم بداند بلند شد و سیگارِ فروردین‌اَش را از گوشه‌ی تخت‌اَش برداشت و رفت!
هزار جور فکر و خیال به سرم آورد. هر چه حادثه‌ی تلخ در زنده‌گی‌اَم بود را به یاد آوردم. چند باری دست‌اَم به گلویِ بُغض رفت و لحظاتی اشک‌ها بی اختیار جوشیدند. کمی که گذشت سوسکی از جلوی پای‌اَم و روی قالیِ اتاق خرامان می‌گذشت که یکی دیگر از هم‌بندی‌های خشن با پای مبارک سوسک را با کُفارِ جهنمی محشور کرد!! باز هم جمله را خواندم، چند بار دیگر هم خواندم. یادِ نوشته‌ی جلال‌آل‌احمد افتادم که می‌گفت غلام‌حسین‌ساعدی تماس گرفته بود با او و گفته بود:«صمد افتاد توی ارس». جلال نوشته بود خیلی شنیده بوده که می‌گفتند فلانی افتاد توی عرق یا افتاد توی هروئین! ولی این‌که کسی بیفتد توی اَرَس خیلی شوکه‌اَش کرده بود. من هم راست‌اَش را بخواهید واقعا ته قلب‌اَم دوست داشت‌اَم مثلا مشکاتیان رفته باشد خارج و یا حتا رفته باشد زندان!!
خلاصه با خنده از این جوکِ خود‌ساخته و یک چای تلخ بدونِ قند با خودم کنار آمدم که احتمالا مشکاتیان از ایران مهاجرت کرده و ترک دیار کرده است. شنیده بودم مهرماه قرار بوده که با شجریان کنسرتی بدهد و خاطره‌ها متولد بشوند، پس حالا با این مهاجرت تکلیفِ کنسرت چه می‌شود؟!
اما امروز(3/7/88) که پای اخبار نشسته بودم و منتظر تکرار نمایش هاله‌ی نور بودم ناگهان در میان اخباری درباره‌ی خواص باقله و مضرات لواشک، خبر مراسم تشییع جنازه‌ی پرویزمشکاتیان را شنیدم و گزارشی چند ثانیه‌ای هم نشان دادند.
تازه فهمیدم که سیگار فروردین را از گوشه‌ی تخت برداشتن یعنی چه؟! تازه فهمیدم که مرگ آن سوسک را هم باید جدی می‌گرفتم، آخر شما هم بدانید که سوسک‌ها در زندان حق آب و گِل دارند، صاحب این خانه‌اَند و بعضی از انواع‌شان اصلا بنیان‌گذار این خانه‌اَند!
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی/ این شبیخون بَلا باز چه بود ای ساقی
حالا که فکر می‌کنم من این نوشته را انتخاب نکرده‌ام، کاملا بی‌اختیارم. این همه موضوع که می‌شد به عنوان یک زندانی به آن پرداخت ولی در این نوشته کاملا بی‌اختیارم. دارم به خودم فکر می‌کنم و به آسمان مُشبکی که بالای سرم هست! چه می‌شود نوشت که به کسی بر نخورد، چه می‌شود نوشت یا چه باید کرد و هزاران سوال دیگر برای‌اَم اصلا مطرح نیستند، در این نوشته کاملا بی‌اختیارم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم در خلوت تنهایی‌اَم در سلول انفرادی مضراب‌های مشکاتیان به یاری‌اَم بیاید. نمی‌دانم تجربه‌ای داشته‌اید یا نه، که کسی یا شیئی یا نوایی و یا هر چیز دیگری درست جایی که بیش‌ترین فشار به شما می‌آید به دادِتان برسد که چنین حسابی قبلا روی آن باز نکرده باشید؟! چه خیال‌ها که گذر نکرد، گمان می‌کردم لحظات تنهایی با خاطره‌ی چه کسانی رنگین می‌شود! شاید باورتان نشود که اگر نگویم ثانیه‌ای را هم صرفِ آنان نکردم، لااقل باید صادقانه بگویم به آن‌ها بی‌تفاوت بودم. زنده‌گی‌اَم خُمارِ «درصدی»ها شده بود. اکنون به شورش علیه زنده‌گیِ «درصدی» و «درصدی»ها بی‌تردیدم. در آن تنهاییِ هول‌ناک مدام صدای سنتور پرویزمشکاتیان در نوار«بیداد» در گوش‌اَم بود. ساعت‌ها- که احتمالا حوالی غروب بود- صدای سنتور مشکاتیان هم‌راه‌اَم بود و کاملا بَر من احاطه داشت و گاهی اشعاری را به نماینده‌گی از شجریان اضافه می‌کردم(چه غلط‌ها!!). من می‌خواندم ولی صدای شجریان را می‌شنیدم.
 صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست/عندلیبان را چه پیش آمد هَزاران را چه شد
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل باید‌ش...
هنوز برای خود‌م مبهم است که با همه‌ی عشق و علاقه‌ای که به صدای سازهای تار و دوتار دارم چه‌گونه صدای ساز سنتور مشکاتیان خلوت‌اَم را لب‌ریز کرد. شاید باورتان نشود ولی می‌خواستم خیلی زود این نکته را به دوستان بگویم تا ابتدا کمی شاید اسباب خنده شود ولی در نهایت بهانه‌ای برای روایت دردِ تنهایی می‌شد.
با این صحنه‌سازی‌ها و گمانه‌زنی‌ها خودت را مشغول کرده باشی که ناگهان خبر دهند "پرویزمشکاتیان هم رفت". شما بگویید چه حالی داشته باشم خوب است؟
ابرهای همه عالم در دل‌اَم می‌گریند...

پژمان رحیمی
مهرماه1388- زندان کارون اهواز

۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

به مناسبت دهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو



احمد شاملو
خارِ چشم اصلاح­طلبان




محمد قراگوزلو



ده سال از خاموشی رفیق نازنین و استاد صمیمی ما احمد شاملو گذشت و ما که از نوجوانی با شعرهای او عاشق شده­ایم، با سروده­هایش به مصاف دشمنان زحمت­کشان رفته­ایم و... با وجود استوارش قوت قلب گرفته­ایم و بالیده­ایم و درخشیده­ایم و وزیده­ایم، سال به سال قاطعیت غیاب او را در غایت دل­تنگی ناباورانه می­پذیریم و به این شعر لورکا – که با ترجمان و صدای جانانه احمد جان شاملو جاودانه شده است – ایمان می­آوریم که:

زادنش به دیر خواهد انجامید
­خود اگر زاده تواند شد




مقاله­یی که در پی می­خوانید برای نخستین بار منتشر می­شود. این متن در واقع بخش کوتاهی­ست از فصل سوم کتاب غیر مجاز اعلام شده­ی "من درد مشترک­ام". طی چهار سال گذشته این کتاب چند بار با جرح و تعدیل فراوان مسیر "وزارت ارشاد" و خانه­ی کوچک ما را رفت و برگشت. بی­نتیجه.
نتیجه­ی نهایی همان قضاوت اولیه­ی بررس ناشناس کتاب بود: غیر مجاز. حالا دیگر از خیر چاپ این کتاب و چند کتاب دیگر از جمله رمان سیاسی عاشقانه­ی "پرستو در باد" – که حکایتی­ست از برخورد عشق و سیاست در میدان رقابت چپ چریکی و چپ کارگری - گذشته­ام. باری فصل سوم کتاب "من درد مشترک­ام" خود از چند بخش مسلسل و در عین حال مستقل شکل بسته است.
*بخش اول، در نقد مداحان شاملو (ع. پاشائی) و نکوهش­گران افراطی او (نادرپور).
*بخش دوم، در نقد دموکراسی لیبرال آمریکائی از منظر شاملو و بلائی که با دستان احسان یارشاطر و احسان نراقی - طی اقامت احمد در آمریکا – بر سر شاعر و کتاب کوچه آمده است.
*بخش سوم، همین متن حاضر است که در این­جا آن را به شدت فشرده­ام.
*بخش چهارم، در نقد بیانیه­ی نادر بهنام (لیدر سابق حککا) و سایر مواضع این تشکیلات، با تاکید بر این­ نکته است که خلط جایگاه شاعری سوسیالیست و انقلابی با محمدعلی فردین و نادرپور و ادعای مبتذل ترجیح شهرت مادونا و جنیفر لوپز بر محبوبیت شاملو و خزعبلاتی از قبیل تعلق احمد شاملو به سنت­های ملی. مذهبی؛ ناشی از "خلاصی فرهنگی" این "دوستان" و جهل اولترا مرکب است. (خلاصی فرهنگی را از نوشته­ی پریسا نصرآبادی وام گرفته­ام)
نگفته­ پیداست که هر یک از سه فصل این کتاب خود می­تواند کتابی مفصل و مستقل باشد.
هر چه کوشیدم مقاله از حجم فعلی، کوتاه­تر و خلاصه­تر نشد.

وهن شاملو از سوی اصلاح­طلبان فون هایکی

در پانزده سال گذشته و به ویژه پس از غروب شاملو (1379) و متعاقب تحولات موسوم به جنبش دو خرداد 76 لیبرال­های وطنی از طریق نشریات موسوم به اصلاح­طلب تلاش­ گسترده­یی را آغاز کردند تا مگر بتوانند از موقعیت ممتاز شاملو برای یارگیری و ارتقای گروه سیاسی خود بهره بگیرند. اما شاملو برخلاف انبوهی از "روشن­فکران" مدعی ­ترقی­خواهی از زمان تولد این جریانات رسانه­یی (جامعه، توس، نشاط، عصرآزاده­گان و...) هرگز درهای خانه­ی کوچک خود را به روی آنان نگشود و تقاضای مکرر این افراد را برای مصاحبه بی­پاسخ گزارد. با این همه اصلاح­طلبان دوم خردادی بارها در رسانه­های خود تیترهای مختلفی را به شاملو اختصاص دادند. نام مقالات و یادداشت­های خود را از شعرهای او کِش رفتند - بدون اشاره به نام شاعر- و در مرگ شاملو اشک تمساح ریختند. من از این حرکت فرصت­طلبانه تا آن­جا که امکان داشته است در کتاب خلاصه و موجز "چنین گفت بامداد خسته" - بدون هرگونه نقد و داوری - سخن گفته­ام و ترجیح می­دهم دیگر وارد آن پرونده نشوم. اما گویا لیبرال­های ما قصد ندارند دست از سر شاملو بردارند. ظاهر قضیه چنین است که بورژوازی لیبرال وطنی به قصد بی­اعتبار کردن شاملو - یا کسب وجهه برای خود – برای چندمین بار و این دفعه به نحوی مذبوحانه به ریسمان احمد شاملو آویزان شد. اصلاح­طلبان فعال در عرصه­ی سیاسی پس از شکست دوم خرداد با تلاش فراوان یکی دو رسانه­ی پر سود را قبضه کردند و به رسم اسلاف خود همزمان با تخطئه­ی مشی چپ چنان به مصادره و تخریب شاملو برخاستند که به­راستی شگفت­انگیز است. پنداری آنان می­خواهند انتقام همه­ی دشنام­هائی را که شاملو نثار سرمایه­داری کرده بود از طریق وارد آوردن دشنه برگرده­ی شاعر تلافی کنند. هدف نهائی لیبرال­های ما - که به اعتبار سرمایه­ی کلان خود از بخش رسانه­یی قدرت­مندی برخوردارند - البته فراتر از تعرض به شاملو است. شاملو به عنوان یک روشن­فکر سوسیالیست و آزادی­خواه سکوئی است که لیبرال­های وطنی از طریق تهاجم هدف­مند به آن؛ در واقع جریان چپ را هدف گرفته­اند. همفکران رسانه­یی احسان نراقی و هم­قطاران ابراهیم یزدی، همسو با محافل سلطنت­ طلب داخلی و خارجی و همنوا با نومحافظه­کاران آمریکائی (در نشریه­ی فارن افیر) به شیوه­یی حساب شده به ترجمه و تبلیغ افکار فون ­هایک و هانتینگتون می­پردازند و در نشریه­شان (امثال شهروند امروز و غیره) به رسم تایم (TIME) از زبان یک نئولیبرال وطنی (موسا غنی­نژاد) مدعی می­شوند "غرب [آمریکا و انگلیس] هیچگاه ما را استثمار نکرده­اند. بل­که این ما بوده­ایم که تلاش چند صد ساله­ی آن­ها را در کسب دانش و تکنولوژی به بهای ناچیز یک بشکه نفت غصب کرده­ایم. پس در حقیقت این ما بوده­ایم که آن­ها را استثمار کرده­ایم" از قرار براساس این استدلال غنی­نژاد حمله­ی آمریکا به عراق و افغانستان به دلیل تمایل مازوخیستی آنان به استثمار شدن صورت گرفته است. این جماعت به سرگماشته­گی فردی موسوم به "مفتش فرهنگی" در شماره­ی 23 مجله­ی شهروند امروز حمله به روشن­فکران چپ را در دستور کار خود قرار می­دهند و به این بهانه احمد شاملو را هدف می­گیرند. پیش از نقل مواضع موهن ایشان یک­بار دیگر به تاکید و تکرار یادآور می­شوم که نقد شعر و اندیشه­ی شاملو و هر شاعر دیگری نه فقط ضروری است و به رشد و بلوغ فرهنگ اجتماعی ما یاری می­رساند بل­که در مقابل0 هرگونه تقدیس شاملو و هر متفکر مبارزی به همان اندازه به بالنده­گی فرهنگ و هنر لطمه می­زند. باری مفتش فرهنگی لیبرال­ها همزبان با احسان نراقی و سایر مدافعان رژیم پهلوی چنین عقده گشایی می­کند:
«حتا رادیکالیسم خفته در شعر مدرن - که شاعران آن­را در تقابل با سلطنت پهلوی قرار می­دادند - از عوارض و علائم شبه مدرنیسم پهلوی بود که در شعر شاعرانی چون احمد شاملو تبلور می­یافت و آنان با وجود مرزبندی سیاسی در افق فلسفی و جهان­بینی مذهبی (لائیسیزم) با این نظام سیاسی همرای و همراه بودند.»
چنین وقاحتی که می­کوشد جهان­بینی سوسیالیستی شاملو را از طریق اپورتونیسم ژورنالیستی هم­عنان با روی­کرد "روحانیت ستیزی رژیم شاه" قرار دهد به همین اندازه هم بسنده نمی­کند و ادامه می­دهد:
«شعر مدرن در موضع­گیری سیاسی گاه شعری انقلابی بود در نقد دیکتاتوری پهلوی و سرمایه­داری دولتی و امپریالیسم غربی که بر ایران آن زمان تحمیل می­شد. گروهی از شاعران در سطح مجادلات سیاسی می­ماندند و به دلیل کوتاهی عمر و باختن جان (نه در مقام شاعر که در جایگاه چریک) موفق به فتح قله­های شعری نمی­شدند و بیشتر به سبب اعتقادات سیاسی خود به شاعرانی نامور تبدیل می­شدند و گروهی دیگر گرچه از منظر شکاف سیاسی اپوزیسیون محسوب می­شدند اما با برجسته کردن پیوند فکری خود با حکومت سعی می­کردند از مزایای لائیک بودن بهره­ برند و حیات شعری خود را تا فتح قله­های شعری ادامه دهند. خسرو گلسرخی شاخص گروه اول و احمد شاملو شاخص گروه دوم بود که نظام پهلوی در برخورد با آن­ها در وضعیتی متناقض به سر می­برد. از سوئی شاملو را همسو با خود می­یافت و از سوی دیگر اختلاف­نظر سیاسی با او را احساس می­کرد.»
(سرمقاله­ی شهروند امروز، سال 1386، ش23)
انسان باید به لحاظ اخلاقی خیلی سقوط کرده و ساقط و سقط شده باشد که آن همه ستایش شاملو از مبارزان چپ ضد شاه را – از تقی ارانی تا مرتضا کیوان و احمد زیبرم - که هم از جنبه­های قوی معرفت شناختی برخوردار است و هم به لحاظ جامعه­شناسی سیاسی معرف ادوار نکبت­بار و تار روزگار پهلوی است نادیده بگیرد و شاملو را با رژیم پهلوی - به لحاظ لائیک بودن – همسو نشان دهد و تنها به یک "اختلاف­نظر سیاسی" رضایت دهد! چیزی در حد اختلاف مهدی بازرگان و شاه. این نوع جهان­نگریِ لیبرال­های وطنی که سخت دست­وپا می­زند تا شاید اختلاف سیاسی افراد و گروه­ها با حکومت دست­نشانده­ی شاه را ناچیز جلوه دهد البته چندان عجیب نیست. آنان (سران جبهه­ی ملی و نهضت آزادی) به این سبب که خود فقط اندک کدورت سیاسی با شاه داشتند و از "اعلیحضرت" تمنا می­کردند که به مقام رفیع سلطنت رضایت دهد و به قانون اساسی عمل کند و کمی هم برای نشستن آن حضرات جا باز فرماید، لاجرم همه­ی مبارزان ضد سرمایه­داری را هم کیش خود می­پندارند. وقتی که احسان نراقی در سال 1386 طی یک سخن­رانی در مشهد اسامه بن­لادن را - که دست پرورده­ی C.I.A است1- بر ساخته­ی مارکسیسم می­داند، تکلیف از دوش کوتوله­های لیبرال ساقط است.
مجریان رسانه­یی سرمایه­داری ورشکسته­ی وطنی برای آن­که به زعم خود تیر خلاصی به شقیقه­ی شاملو بزنند، به ترزی سخت مکارانه به استقبال میلاد شاعر می­روند و آستین­ها را بالا می­زنند و "جشن­نامه­ی احمد شاملو" را در آذر 1386 منتشر می­کنند. آنان به همین مناسبت سرمقاله­ی سخیف "زوال روشن­فکری ادبی" را سر و سامان می­دهند و به روشن­فکران و نویسنده­گان چپِ ضد لیبرال ایرانی می­تازند و بلافاصله در مقاله­یی تحت عنوان "پاسخ به پرونده­سازی­های یک مفتش فرهنگی" – از سوی کانون نویسنده­گان - جواب دندان­شکن می­گیرند.
جریان رسانه­یی لیبرالیسم ایرانی که هر از چند گاهی یکی از رسانه­های رنگی و پر زرق و برق را به تریبون سخن پراکنی­های خود تبدیل می­کند و از طریق تبلیغ دموکراسی لیبرال اندیشه­های فاشیستی فون هایک و کارل پوپر را به خورد جامعه­ی جوان ایران می­دهد این بار از شانه­های محمود دولت­آبادی بالا می­رود. لیبرال­های ما که قبلاً و در جریان گردایش مسخره­یی به نام "کنفرانس برلین" دولت­آبادی را آلت­دست خود ساخته و او را تا حد مبصر یا ناظم یک کلاس شلوغ و پر هیاهو تنزل داده بودند،2 یک­بار دیگر وی را وارد صحنه­ی نمایش موهنی می­کنند و از حضرات­اََش می­خواهند تا در ذَم شعرهای انقلابی و ضد سلطنتِ شاملو ساز مرثیه­یی کوک فرماید. دولت­آبادی پاسخ به چنان دعوتی را لبیک می­گوید و زبان به وهن شاملویی می­گشاید که زمانی در ستایش از مبارزانِ دست از جان شسته سرودها سر داده بود. شاید به عقیده­ی دولت­آبادی مفهوم انسان مدرن (لیبرال) چیزی­ست در حد آدم سازگار با سلطنت شاه! از زبان خودش بشنوید که این گونه افاضه فرموده است:
«شاملو از آن­چه کهنه و کهن سال بود بیزاری­اَش را پنهان نمی­داشت. پس چگونه در شعرهای میان­سالی دچار خیال قهرمانی فردی شده بود؟ نه آیا قهرمانی امری بود مربوط به پیش از دوره­ی جدید - صنعت و دنیای نو؟ اکنون من... آیا مجاز هستم که این پرسش را عنوان کنم - ای­بسا برای آینده­گان - که آیا این کافی است که نبض زنده­گی دوره­های متناوب عمر و زنده­گی زمانه­ی یک شاعر در شعر او بتپد؟ آیا نمی­توان حد توقع خود را بسی فراتر برد و انتظار داشت که شاعری توانا و برجسته خوب­تر خواهد بود اگر بتواند در عین ثبت تپش زنده­گی در بیان خود بیش از آن برفراز وقایع قرار بگیرد که در دام افسون مضمون شعر خود نیفتد؟ از جمله در دام حماسه­ی قهرمانی فردی که رفتارش واکنش گونه است ؟» (شهروند امروز 18 آذر 1386 ش28، ص:72)
دولت­آبادی دقیقاً به همان سوئی می­غلتد که گرداننده­گان کارگزارانی و سرمایه­سالار شهروند امروز برایش تدارک دیده­اند. جماعتی که برای تخریب جانفشانی­های چه­گوارا ویژه­نامه در می­آورند، معلوم است که از دولت­آبادی چه می­خواهند. نفی مدایح بی­صله­ی شاملو. رد ستایشِ قهرمانی مبارزان، به بهانه­ی نقد سنت­گرائی. دولت­آبادی نه آن قدر جامعه­شناسی خوانده است که تضاد اصلی جامعه­ی سرمایه­داری (کار ـ سرمایه) را با تضاد سنت ـ مدرنیته مخدوش نکند و نه آن­قدر به پیچیده­گی­های مناسبات سیاسی جناح­های حاکمیت وارد است که آلت­ دست جناح لیبرال نشود (کما این­که در انتخابات دهم شد، آن­هم به جانب­داری از میرحسین موسوی!). و نه این­قدر می­داند که به قول رفیقی "تصور وقوع انقلاب کارگری (سوسیالیستی)، حتا تصور پیشروی کارگران در چارچوب همین نظم موجود بدون قهرمانی­های جمعی و فردی تنها نشانه­ی خوش­باوری احمقانه می­تواند باشد." آیا شعری در ستایش تقی ارانی نمایانگر "کهنه"گرائی شاعر است، چنان­که دولت­آبادی مدعی شده است؟
روی دیگر توقع و برداشت دولت­آبادی می­تواند دل سوزندان برای به هلاکت رسیدن سرلشکر فرسیو یا کم شدن سود فلان سرمایه­دار باشد. اگر آن بخش از غزل­های حافظ که فی­المثل از سال 754 تا 758 هـ.ق در نقد خُم­شکنی­های مبارزالدین محمد مظفر شکل بسته در قالب یک مضمون­سازی ساده و کنایه به "محتسب" باقی مانده و به دوران ما نرسیده است، می­توان همین قضاوت را نسبت به شعرهای ابراهیم در آتش و دشنه در دیس شاملو نیز تعمیم داد و شاعر را به دوران سنت و پیش صنعت و ما قبل "دنیای نو" عقب راند. احتمالاً منظور دولت­آبادی از "دنیای نو" همان سرمایه­داری لیبرال است و...! در متن دفتر دوم از همین مجموعه و ضمن تحلیل گوشه­یی از شعرهای اجتماعی شاملو گفتیم که او همچون حافظ علاوه بر ثبت کلیات وقایع اتفاقیه­ی روزگار خود و پیشبرد رسالت شهادت دادن به تاریخ، وظیفه­ی شاعرانه­اش را در متن همین شعرهای به اصطلاح "مناسبت­وار" نیز اعتلا داده است. چنان­که فی­المثل شعرهای نازلی سخن نگفت، ساعت اعدام، شبانه­ها (اگر که بیهده...)، "میلاد آن­که عاشقانه..."، "شکاف" و... از حماسه­ی قهرمانی یک فرد خاص و حقیقی فراتر رفته و به ستایش تمام قهرمان­های ستم ستیز تعمیم یافته است. معلوم است که نبض زنده­گی یک شاعر باید در متن زمانه و زنده­گی او بتپد. اگر چنین نبود آبشار حافظ تا مرداب عنصری و عسجدی و معزی و فرخی سیستانی و منوچهری دامغانی سقوط می­کرد. هنر حافظ و شاملو – علاوه بر شاعرانه­گی شعرشان - در آزاده­گی و تعهد و التزامی است که تفسیر دولت­آبادی از درک آن عاجز است.3 نسخه­ی تجویزی شعر دلپذیر دولت­آبادی به غایت می­شود فریدون توللی یا نادرپور که اگرچه دوران تلخ و سیاه سال­های پس از کودتای 28 مرداد را تجربه کرده­اند و شاهد شکنجه و آزار مبارزان بوده­اند اما هنر شاعرانه­شان در نبض مرگ زده­ی "رُمانتیسم دربار پسند" متوقف مانده است. بی­چاره دولت­آبادی! که روزگار سپری نشده­ی آرمانی­اَش در دنیای صنعتی خفه شده است!
نفر بعدی که لیبرالیسم وطنی به میدان شهروند امروز می­فرستد آدمی است به نام بهمن شعله­ور که پُست و مسوولیت سابق یا اسبق خود را - در زمان آریامهر - "دبیر اقتصادی پیمان سنتو در آنکارا" بین سال­های 1965 و 1967 معرفی می­کند. در آن زمان که جناب شعله­ور در "کریدور مقام محترم اقتصادی" میان تهران و آنکارا آمد و شد داشتند یعنی چهار، پنج سال پس از "انقلاب اقتصادی" و صد درصد "سفید شاه و ملت"، بورژوازی نوکسیه­ی ایران با همکاری قدرت­های منطقه­یی وابسته به امپریالیسم آمریکا، از جمله ترکیه و پاکستان مشغول تثبیت موقعیت سیاسی و اقتصادی فرهنگی خود بود. دو سال از واقعه­ی خونین خرداد 1342 سپری شده بود و شاه مخالفان سیاسی خود را با عناوین "ارتجاع سرخ و سیاه" می­کوبید. ساواک از طریق دستگیری، شکنجه، تبعید و اعدام مبارزان شلتاق می­زد و جوانان ایرانی - امثال گروه حنیف­نژاد و احمدزاده و جزنی – نگران از سازش لیبرالیسم سیاسی نهضت آزادی و جبهه­ی ملی با "اعلیحضرت" در فکر سازوکارهای دیگری برای استمرار مبارزه بودند. شعله­ور در هذیان مقاله­گون خود به قصد اثبات وفاداری­اَش به همان مسوولیت­های نان و آب­داری که زمانی، اعلیحضرت سرمایه­داری – به تعبیر مایاکوفسکی - در پیمان سنتو به او سپرده بود، مانند خروس بی­محلی و بی­آن­که ضرورتی درمیان باشد از زمانی یاد می کند که " شاملو هروئین را ترک کرده و با عشق آیدا زنده­گی دوباره­یی از سرگرفته." (پیشین، ص:73) من کاری به ترک مخدر و سایر مسایل شخصی شاملو ندارم و معتقدم در این سال­ها شاملو به لحاظ دور شدن از میدان مبارزه­ی اجتماعی و خلوت­گزینی و خاموشی دوران درخشانی را سپری نکرده است. شعله­ور در جای دیگر از نوشته­ی گسیخته­ی خود ادامه می­دهد که: "[شاملو] در اوایل زنده­گی شعری خود و در زمانی­که تعهد اجتماعی و سیاسی او بر مهارت تغزلی­اَش برتری داشت..." ما در کتاب همسایه­گان درد به اختصار موضوع تعهد اجتماعی شاملو را بررسیده­ایم و اینک از باب تذکر فقط می­گوئیم و می­گذریم که شاملو حتا در واپسین شعرهای خود – نمونه را دفتر مدایح بی­صله که برخلاف اوهام جناب شعله­ور هیچ ربطی به "اوایل زنده­گی شعری­"اَش نداشته است - مثل همیشه متعهد به درگیری با مسائل اجتماعی باقی مانده است. لیبرال­های ما به قدری دچار ضعف حافظه­ی تاریخی هستند که حتا به گفت­آوردهای مستقیم و بری از تأمل شاملو نیز توجهی نمی­کنند. شاملو به جد معتقد بود:
« هنرمند باید عمیقاً متعهد باشد. بنده هنر بدون تعهد را دو پول ارزش نمی­گذارم. برای این­که خود من فکر می­کنم عمیقاً متعهد هستم...» (قراگوزلو، 1382، ص:84)
در همین کتاب زمانی­که از دوره­ی سه چهار ساله­ی شعرهای عاشقانه­ی شاملو می­گذشتیم به این مدعای شاعر اشاره کردیم که « حتا در عاشقانه­ترین شعرهای من نیز ردی از تعهد اجتماعی پیداست» اما چه کنیم که لیبرال­ها می­­کوشند به شیوه­ی تعهدزدائی از فرهنگ شعری، هنر شاعرانه را به ورطه­ی "رُمانتیسم قشنگ!" فرو کنند. در حالی­که شاملو مصرانه بر آن بود:
« آرمان هنر اگر جغجغه­ی رنگین به دست کودک گرسنه دادن و رخنه­ی دیوار خرابه­نشینان را به پرده­ی تزئینی پوشاندن یا به جهل و خرافه دامن زدن نباشد، عروج انسان است... هر چند همیشه اتفاق می­افتد که در برابر پرده­ی نقاشی تجریدی یا قطعه­یی شعر محض فاقد هدف از ته دل به مهارت و خلاقیت آفریننده­اش درود بفرستم بی­گمان از این­که چرا فریادی چنین رسا تنها به نمایش قدرت حنجره پرداخته و کسانی چنین نیازمند به همدردی را در برابر خود از یاد برده است دریغ خورده­ام.» (پیشین ص:85)
افزون بر حاشیه­هائی که سردمدار بافتن آن­ها به قول شاملو "فرصت­طلبی" است به نام خرمشاهی و همیشه تلاش می­کند بعضی از خطاهای شاملو در "روایت حافظ شیراز" را به شاخی زیر چشم او تبدیل کند.4 این معرکه فقط بهمن شعله­ور را کم داشت که او نیز به جمع آراسته شد. حضرت­اَش پس از اظهار فضلی بی­سروته و شتاب­زده در مورد صحت کلمه­ی "کمر" یا "گهر" در بیتی از حافظ، فرموده:
«شاملو در چاپ اول کتاب "هوای تازه"اش با اندکی فروتنی خودش را با حافظ قیاس کرده بود:
نام اعظم آن چنان­که حافظ گفت/ و کلام آخرین آن چنان­که من می­گویم.
ولی در آخرین چاپ همان کتاب، در همان بیت [!!] دیگر اثری از آن فروتنی به چشم نمی­خورد:
نام اعظم که حافظ بود/ و کلام آخرین که منم...» (شهروند امروز، ص:73)
زمانی شاملو در پاسخی کنائی به" شاه­زاده رضا پهلوی" که در تعرض به سخن­رانی برکلی مدعی شده بود "در این هفت هشت سالی که مسوولیت سلطنت به عهده­ی من قرار گرفته است...!!" به این مثل استناد کرده بود که در "مشنگیِِ این پادشاهان همین بس که یکی را به ده راه نمی­دادند می­گفت به کدخدا بگوئید رختِ­خواب مرا بالای پشت­بام بیاندازد!" حالا حکایت جناب شعله­ور است. ایشان بهتر است برای پرت نشدن خواننده ابتدا روایت درست و حسابی و مستندی از شعرهای شاملو به دست دهد و بعد به کین­خواهی حافظ برخیزد. البته من چاپ اول و آخر "هوای تازه"­ی شاملو را ندیده­ام و همین اندازه می­دانم که تکه شعر یاد شده [بیت!] ربطی به هوای تازه ندارد و در مجموعه­ی ابراهیم در آتش آمده و شکل صحیح­اش نیز چنان که شعله­ور گفته است، نیست. شاملو در شعری به نام "واپسین تیر ترکش، آن چنان­که می­گویند" سروده:
« ... اسم اعظم
آن چنان
که حافظ گفت
و کلام آخر
آن چنان
که من می­گویم.» (ص:737)
این شعر در چاپ نخست ابراهیم در آتش (سال1352) به همین صورت در صفحه­ی 19 آمده و در مجموعه­یی که "موسسه­ی انتشارات نگاه" نیز منتشر کرده و ویراستار آن شخص شاملو بوده، باز هم به همین صورت ثبت شده است و دست­کم 16 سال پس از آخرین شعرهای مجموعه­ی "هوای تازه" شکل بسته.
چه باید کرد؟ لیبرال­های وطنی ما حافظه­ی سالمی هم ندارند. آنان را به حال خود رها می­کنیم تا در جهان زالوپرور سرمایه­داری "ماه بلند را دشنام" گویند. کاری که پیش از ایشان، پیران­شان - امثال احسان نراقی- چنین کرده بودند. در افق بحران­هایی که گریبان سرمایه­داری و ایده­ئولوژی سیاسی آن (نئولیبرالیسم) را گرفته شام دولت این جماعتِ اندک نیز فرا رسیده است.


ما برای خاموش کردن سرمایه­داری و ایادی­اَش مبارزه می­کنیم.
Mohammad.QhQ @ Gmail.com


بعد از تحریر

دوست ندیده­ام بصیر نصیبی، کارگردان مولف و برجسته، طی مقاله­گونه­ئی مفید و شفاف نظر احمد شاملو را درباره­ی اصلاح­طلبان دو خردادی تدوین و منتشر کرده است. بنگرید به سایت سینمای آزاد.
(http://www.cinemaye_azad.com)




پی­نوشت­:
1. در این باره بنگرید به کتابی از همین قلم تحت عنوان "ظهور و سقوط بنیادگرایی" (افغانستان)، 1386، تهران: قصیده­­سرا.
2. در جریان کنفرانس برلین محمود دولت­آبادی در پشت تریبون قرار می­گیرد و به غوغا کننده­گان التماس می­کند آرام بگیرند و اجازه بدهند تا اصلاح طلبان و لیبرال­هائی همچون یوسفی اشکوری، عزت­الله سحابی، اکبر گنجی، علوی تبار و مهرانگیزکار و... در آرامش سخن بگویند. تو را به خدا آخر و عاقبت نویسنده­های مملکت ما را بنگر! سرپیری شده­اند، ناظم کلاس بازار قصابان نهضت آزادی و خودباخته­گانی از قماش جلائی­پور! سوگ­مندانه علی­رغم تمام تذکرات ما و قول دولت­آبادی، در ماجرای انتخابات دهم ریاست جمهوری (خرداد 1388) وی آلت­دست ستاد تبلیغاتی میرحسین موسوی شد.
3. باز هم سیمین بهبهانی که در همان مجله و در دفاع از شعرهای مثلاً "مناسبتی" شاملو گفته است: «مسلم هر شاعری که با اجتماع خودش سر و کار دارد، نمی­تواند بی­توجه باشد نسبت به وقایع زمان خودش و راحت از کنار آن­ها بگذرد. ولی خوش­بختانه این وقایع منحصر به یک سال و یک وقت نیستند و همیشه در جوامع استمرار دارند. یعنی آن وقایع که در زمان حافظ و سعدی اتفاق افتاده هنوز هم در این دوره و این زمان اتفاق می­افتد و به همین دلیل ما هنوز از آن اشعار استفاده می­کنیم...» (ص:90)
4. درباره­ی حافظ شیراز به روایت احمد شاملو در این مجال نمی­توان به نقد و بررسی آرای مخالفان پرداخت. همین قدر هست که از محمد قزوینی - غنی تا انجوی و نذیر احمد و خانلری و سایه و دیگران هر کسی که وارد تصحیح غزل­های حافظ شده، ریشخند جماعتی را برانگیخته است. از فرصت­طلبی و مهملات جناب خرمشاهی یکی هم این بود که در همین شماره­ی "شهروند امروز" چنان برای تخریب شاملو گاز داده است که بدون هیچ ربطی ناگهان وسط معرکه پریده و از عکسی سخن گفته است که شاملو را در حال تعظیم به فرح پهلوی نشان می­دهد! "حافظ نامه" هم می­توانست روی جلد خود تصویری از خواجه شمس­الدین محمد حافظ شیرازی را رسم کند که در آن جناب حافظ جلوی تخت زن سوم شاه ابواسحاق تا کمر خم شده است.ویا آقای خرمشاهی که برای دریافت جایزه ی کتاب سال در برابر مهاجرانی کمرش خمیده است!! وقتی که تخم منتقد را ملخ سانسور می خورد لاجرم به جای بلینسکی آدم های هپروتی بیرون می زنند که ....شرحش بماند!